پنج شنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۹
آخرین اخبار
15 می 2020 ، ساعت 12:00 76 بازدید چاپ این نوشته کد نوشته :60358

خاطرات مدرسه ( گفتگوی تمدن ها)

سرویس طنز اجتماعی جلال شرق ؛ بعداز چهل سال گدایی شب جمعه ام را یادم رفته است. یعنی رسیده ام به کلاس و یادم رفته که ماضی بود استمراری می شد یا مضارع بود التزامی!! و فلان حکایت کذایی از جامی بود یا عبید؟ و اصلا درسم چجوری شروع می شد! و آخرش به چه ختم می شد…
این است که نفسم که سر جا آمد یکم نگاهشان می کنم. آنها هم نگاهم می کنند.
انگار هیچ مشکلی در زندگی نداشتند و فقط منتظر من بوده اند که بیایم و درس بدهم.
از بخت من لات های کلاس غایب اند که لااقل وقت کلاس را بگیرند. البته خوب که دقت می کنم سه نفرشان آن ته کلاس اند ولی خواب!! این است که بیدارشان می کنم…

-پاشو پاشو الان چه وقته خوابه پاشو!
-عه تو که خوابا گیر نمی دادی
-پاشو .. قوانین کلاس فرق کرده پاشو

بعد که برمی گردم سمت تخته کاریکاتورم را می بینم که کشیده اند. همه چیزم کوچک و به قاعده است. فقط فک و دهانم کل هیبت تخته را گرفته؛

لب پایین زمین را فرش می کرد
لب بالا نظر بر عرش می کرد

چندنفری دارند می خندند و یکی دونفری خودشان را به کوچه علی چپ زده اند. می دانم کار کیست. ولی ترکشم را نگه می دارم برای روز مبادا!! روشم این است.
نفس عمیقی می کشم و تخته را پاک می کنم. شکرالله ( ناظم) اگر بیاید جلوی بچه ها قاه قاه می خندد و وامی دهد. فقط دو دقیقه طول می کشد که فکم را پاک کنم. چغر و بدبدن است این فک!!
مادرم اگر شانس داشت که مرا نمی زایید و من اگر شانس داشتم معلم نمی شدم.
کمی نگاهشان می کنم و نچ نچ می کنم.
خوب که حاضر غایب می کنم  و خوش و بش ، و کمی هم چاخانشان را می کنم کلا ده دقیقه و سه ثانیه از وقت کلاس رفته است!!!
کیفم را باز می کنم و خوشبختانه یک پلاستیک مویز در کیفم هست که می گویم پخش کنند. مناسبتش؟ تولد امام حسن عسگری…..
که ما می پرانیم و آنها هم قبول می کنند که به روایتی امروز روز میلاد است!!
بعد هم که کمی کلمه ها را مرور می کنم.
بعد از سقفشان می گویند که نم داده،
و از بخاریشان که بو می دهد و مدرسه که همه جایش خراب است و مشاور که ندارندو این مهملات!! من هم می گویم:
اگر بر دیده مجنون نشینی
به جز نیکویی لیلی نبینی

یعنی همان مهملاتی که اداره در قبال حقوق ندادن بما می گوید من هم تحویل بچه ها می دهم…

گوشی هم که در این کلاس خط نمی دهد که لااقل آدم درسش را سرچ کند. این است که رحمت( فراش مدرسه) را می گویم یک توکه پا بیاید سرکلاس و خودم می زنم به خلا!!
در آنجا گوشی خط می دهد. البته در دفتر مدیرهم خط می دهد. ولی بروم آنجا درسم را سرچ کنم؟ این بود آرمان های ما؟
خوب که سرچ می کنم می بینم بدتر قاطی کرده ام. برمی گردم به کلاس. رحمت مویزها را از بچه ها گرفته و دارد می خورد. کلا هم دو کار بلد است برای سرگرمی کلاس: یکم؛ اینکه کمی از مدارس ژاپن بگوید که آنجا تمیز و دانش آموزان رعایت می کنند و آشغال نمی ریزند و در ژاپن مستخدم مدرسه خود بچه هایند و شهرما خانه ماست و در چهارشنبه سوری بچه ها توی مدرسه ترقه نمی اندازند و از این اراجیف!!!
دومین خدمت رحمت به کلاس ها این است که وقتی معلمی نباشد به عنوان تعویض طلایی به کلاس ها می رود و از بچه ها آخرین جک هایشان را میپرسد!! و بعد روی میز لیسه می رود!!
بهرحال وقتی به کلاس می رسم چشمهایش سرخ شده! رحمت به افتخار ورود من برپا می گوید و خودش می زند بیرون!! من هم که می بینم در دستشویی هم فرجی نشد در کمال نامردی می گویم یک شعر سخت را حفظ کنند!
کمی اَخ و تف می کنند ولی خودشان هم می دانند که حال نوشتن ندارند. خودکار در مدارس پسرانه حکم تریاک در زندان را دارد!! کمیاب است و انگار جرم دارد!!
به هر نکبتی هست زنگ می خورد.
می زنم بیرون؛ مدیر تازگی ها به من شک کرده !! مثل اسکاتی فرگوسن تعقیبم می کند؛ ولی وقتی می بیند قیافه ام مثل مادلین نیست بی خیال می شود!
طبق سنوات گذشته رشید دم دفتر است. یعنی قبل از اینکه دفتر مدرسه مارا بسازند رشید دم دفتر بوده!! هیچ وقت هم پشیمان نیست! نیشش باز است. پدرش آمده؛ با لباس کار. رد سیگار روی لب و لوچه اش آویزان است.
سعیدی( معلم بازنشسته دینی) هم آنجاست. مدیر باتهدید دارد برای پدرش حرف می زند. بعد مدیر من را هم برای استشهادمحلی صدا می زند. چون رشید به من فحش داده. نتیجه؟ نتیجه اینکه مدیر می گوید رشید دست سعیدی را ببوسد تا ببخشندش. رشید هم که از دم دفتر ایستادن خسته شده اولش کمی مِن و مِن می کند و بعد دستان سعیدی را جوری می بوسد که در کل پیربکران صدا بپپیچد. جداً که چه بدشانسم من!! رشید به من فحش داده! بعد باید دستان سعیدی را ماچ کند؟!
چون بزرگتراست؟ راست گفته شاعر:
عشق پیری چون بجبند سر به رسوایی زند…
بهرحال میزنم به دفتر دبیران.
نان و پنیر نیست. کتری هم که قل نمی زند!! اوف! ماه رمضان است!! چه گافی داده ام. مویزخوران راه انداختم! آن هم به بهانه شب میلاد!!! نمیدانم چرا همیشه یادم می رود که ماه رمضان کی می آید و فلسفه اش چیست!!
معلم ها دارند حرف میزنند:
– آقا پنج هزار تومن می دادی پنج تا گوسفند بت می دادن. الان پنج بدی قصابه چرک گوشش را هم نمی ده…
– آقای ارژنگ! چهار نفر توی کلاس یازدهم هستند که خیلی خوبند. من اصلا بخاطر اون چهارتا میام مدرسه!
– ای بابا!! سید جان ساده ای؛ همون چهارنفرم به وقتش اسمتا یادشون میره
از پشت خنجر می زنند:
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد..

بعدش آن خسرو خوبان (مدیر) می آید. سلام و علیکی!! بعدش با زبان بی زبانی کمی غرولند می کند که بعضی ها درست درس نمی دهند و برغم همه مشکلات باید ایستاد! و اینکه عروس نمی توانست برقصد می گفت اتاق کج است!!
معلم ها هم کمی هم را نگاه می کنند. صداقت هم مثل من روزه نیست و می رود کنار یخچال آب می خورد و یاحسین می گوید!!
بعد زنگ می خورد و مدیر من را احضار می کند. نکند فهمیده که من در کلاس مویز خوران را ترویج داده ام؟؟
– صفری جون! ماهی مبارِکی رمضانه!! یه عده تو مدرسه باهم قهرند. می خوایم آشتی بدیم. خوبیت نداره. اینا که درس یاد نمی گیرند!! بزار اقلا این چیزا را یاد بگیرن.
خلاصه که از من میخواهد بروم بالای صف و آشتی بدهم. می گویم مگر من ریش سفید محله ام؟ می گوید نه! ولی شاعری! و خوب بلدی چرت و پرت سرهم کنی و جان می دهی برای این کارها و این قال ها….

خوب شد مدیرمان ازدواج کرده! وگرنه حتما برای مراسم حنابندان و بعله برانش هم من را می خواست!! بهرحال از من انکار و از او اصرار!!
معلم ها هم آن ته حیاط ایستاده اند.
بچه ها را شکرالله به صف نگه داشته است؛ طبق معمول دارد قول اردو می دهد:
– اگر که خوب باشید اردو داربم. اگر متوسط باشید گلچین می شید و فقط خوبها، که انگشت شمارند، به اردو میرند. و اگر بد باشید خودم با عمه ام میریم اردو. (به این شوخی شکرالله هیچ کس نمی خندد)
بعد ادامه می دهد: امروز در مدرسه ما روز خاصیه! امروز در تاریخ ثبت میشه!! امروز نقطه عطف زندگی شماست.
بعد میگوید : خب از اتاق فرمان به من می گند که آقای صفری اومده و براتون سورپرایز داره. با ذکر صلواتی بر محمدو آل محمد……..
من در میان صلوات حضار میروم بالا!!
میکروفن سوت می کشد و همه( حتی شکرالله) به بخت من می خندند!!!
نمی دانم چرا خیس شده ام!! من هم اول حدیثی را که در دستشویی سرچ کرده ام می خوانم:
می گند اگر دو مسلمان بیش از سه روز باهم قهر باشند دیگر مسلمان نیستند!!
بعد باخودم می گویم : بازهم گاف دادی که!! خب شاید اینا دو روزه باهم قهرند!!
ولی ادامه می دهم که: شماها در یک محله اید و باید پشت هم باشید و زنده باد زندگی!!
و بعد شعرهایم را میخوانم:

شنیدم که اخیراً حزب بادی
به نزد این و آن دشمن به شادی
مگر دارد دگر نازت خریدار؟
مکن دیگر تو هم نازِ زیادی
یا:
تو ای دشمن به شاد بی همه چیز
مکن چاقوی قهرت را دگر تیز
تو با اسکندر و چنگیز و من قهر
تو با محمود و احمد با حسن قهر
مکن در نان و حلوایت دگر زهر
تو با ابر و چمن، با بر و بحر قهر
تو ای دشمن به شاد بی همه چیز….

بعد شکرالله لیستی را به من می دهد که بیایند بالای صاف هم را ماچ کنند و به هم گل بدهند!! من هم می خوانم:
امیر صناعی
سهراب صناعی
جواد شریفی
علی بکرانی
رصا بکرانی
رضا بکرانی( نام پدر ابراهیم)
سعید بکرانی
محمد وکیلی
از کلاس یازدهم….

خلاصه یک سوم مدرسه می آیند بالا!
و چیزی نمانده که خود من بیفتم پایین!! مدیر می گفت یک آشتی مختصر است!! ولی ظاهرا یک آشتی ملی و یک گفتگوی تمدن هاست!
میروم لب باغچه می ایستم و ماچ و بوسه بچه ها را نگاه می کنم…

مسعودصفری
پیربکران
اردیبهشت۹۶

 

کانال تلگرام جلال شرق
ثبت دیدگاه
نام شما
نشانی پست الکترونیکی شما
متن دیدگاه

دیدگاه ها

تا کنون دیدگاهی برای این نوشته ثبت نشده است