در سرزمین بارانخورده گیلان، جاییکه برگ درخت توت از نان شب هم واجبتر است، فصل «کجچینی» فرامیرسد؛ آیینی که در دل خود سنت، همدلی، خوراک، کار، آواز و قصه را یکجا جای داده است؛ روزی برای چیدن پیلههای تر ابریشم، اما در باطن، روز جشن روستاییان و تقدیس تلاشهایشان در دل باغهای سبز و خاموش.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جلال شرق به نقل از فارس، وقتی نسیم تیرماه از لابهلای برگهای درشت توت میگذرد و صدای خشخش شاخههای خشکیدهاش در باغها میپیچد، وقت آن است که اهالی روستا به سراغ «تلنبار»های خود بروند؛ جاییکه کرمهای سفیدرنگ، با برگهای توت سیراب شدهاند و حالا در سکوتی طلایی، درون پیلههای درخشانشان آرام گرفتهاند، منتظر دستانی که رشتههای نقرهایشان را به بازار بفرستد؛ دستانی که در گویش گیلکی به «کجچینی» میپردازند.
آغاز یک آیین کهن
کجچینی صرفاً روز برداشت محصول نیست. روزیست که نوغاندار، با چشمی نگرانِ دگرگونی پیلهها و قلبی امیدوار به محصول، خبر میدهد: «رسیدهایم به وقت کار». از همان لحظه، قوم و خویش، همسایه و دوست، قول میدهند که بیایند و این قول، عهدیست مقدس؛ عهدی که شکستناش زشت شمرده میشود و نشانیست از وفاداری دیرینهی این مردم به سنتی که پشتوانهی نانشان بوده است.
کار به سبک گیلانی با چای و قصه
در صبح روز کجچینی، همه چیز آماده است. زیر سایهی درختان، فرش پهن شده و دستههای شاخهی خشکشدهی توت روی زیراندازها چیده میشود. زن و مرد، پیر و جوان، هرکس دستهای برمیدارد، پیلهها را جدا میکند، برگهای چسبیده را میتکاند و پیلهها را در زنبیلهای کوچک میریزد. یکی هم، مثل ریتمزن یک ارکستر، وظیفه دارد دستههای تازه بیاورد، زنبیلهای پر را خالی کند و گهگاه لیوانی چای در دست بگذارد.
ناهار، سفرهای به رنگ فرهنگ
هنگام ظهر، نوبت بانوی خانه است که هنر خود را نشان دهد. فرش پهن میشود، سفره گسترده، ظرفها چیده، و غذای گیلانی یکی پس از دیگری ظاهر میشود؛ باقلاقاتق، ترشتره، میرزا قاسمی، کبابترش… غذا خوردن در کجچینی تنها رفع گرسنگی نیست؛ شکرانهایست برای محصول، مهمانیایست برای همراهی و آیینیست برای تداوم محبت. هر لقمه با دعایی همراه است؛ «خدا برکت بده»، «خیر ببینی دختر»، «سایهتون بالا سر ما باشه».کار بعد از ناهار دوباره آغاز میشود، اما حالا با لبخند و خاطره. یکی قصهای از کودکیاش تعریف میکند، دیگری ترانهای قدیمی زمزمه میکند، صدای خنده و شادی در دل باغ میپیچد. هنگام عصر، بانوی خانه دوباره با سینی چای و تکههای لاکو، کاکا، کلوچهی فومن سر میرسد. عصرانه فرصتیست برای قدردانی و نفس تازه کردن.
پایان روز و آغاز همیاری
وقتی آفتاب به ته باغ میرسد، نوغاندار، کیسههای پر از پیله را میچیند، وزن میکند و آماده میشود برای فروش اما کار تمام نشده است. رسمی دیرین پابرجاست؛ حالا او باید در روزهای پیشرو، به باغ دوستان و فامیل برود و در کجچینی آنان شرکت کند. این رسم «یاوردهی»، ضامن استمرار دوستیها و مشارکت در زندگی روستاست؛ تعهدی بیمزد، اما پرثمر.
وقتی همهچیز با هم جور نمیشود
گاهی پیش میآید که برداشتها همزمان میشود و نوغاندار، ناگزیر، کارگر میآورد. اما رسم بر جای خود باقیست. بانوی خانه همان غذا را، همان نان و برنج را برای کارگران میپزد و همان شادی را میپراکند چون آنچه در کجچینی مهمتر از ابریشم است، نخپیچیدهی روابط انسانیست؛ بافتهای از مهربانی، تعهد، و احترام به ریشهها.
کجچینی، جشن ابریشم و انسان
در روز کجچینی، همهچیز با دست و دل انجام میشود؛ نه فقط برای برداشت محصول، بلکه برای حفظ سنتی که قرنها در قلب روستاهای گیلان تپیده است. اگر روزی ابریشم از گیلان برود، شاید اقتصاد روستاها دچار مشکل شود؛ اما اگر کجچینی فراموش شود، آنوقت ریشههای همدلی، دوستی و آیین زندگی نیز خشک خواهد شد.
منبع: فارس











دیدگاهتان را بنویسید