از حرم تا حرم؛ روایتی از یک دعوت | جلال شرق
×

به بهانه سالروز شهادت امام رضا(ع)
از حرم تا حرم؛ روایتی از یک دعوت

  • کد نوشته: 110389
  • ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
  • ۰
  • دلنوشته‌ای از یک زائر؛ از حرم امام رضا(ع) تا حرم امام حسین(ع) «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَلِیَّ بْنَ مُوسَی الرِّضَا…» ماجرا از حرم امام رضا(ع) شروع شد؛ جایی که میان ازدحام زائران، گوشه‌ای نشسته بودم و در حال و هوای خودم زیارت می‌کردم. دلم پر بود و حرف‌هایی داشتم که فقط می‌توانستم با امام رضا(ع) در […]

    از حرم تا حرم؛ روایتی از یک دعوت
  • دلنوشته‌ای از یک زائر؛ از حرم امام رضا(ع) تا حرم امام حسین(ع)

    «اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا عَلِیَّ بْنَ مُوسَی الرِّضَا…»

    ماجرا از حرم امام رضا(ع) شروع شد؛ جایی که میان ازدحام زائران، گوشه‌ای نشسته بودم و در حال و هوای خودم زیارت می‌کردم. دلم پر بود و حرف‌هایی داشتم که فقط می‌توانستم با امام رضا(ع) در میان بگذارم.

    آرام و با چشمانی اشک‌آلود گفتم:

    «آقا جان! اگر می‌شود مرا به کربلا بطلب… اگر قرار است این سفر قسمت من شود، نشانه‌ای برایم بفرست.»

    هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که مردی مقابل من نشست. بی‌آنکه چیزی از خواسته و نیت من بداند، دستانم را باز کرد و کاغذی در دستم گذاشت و گفت:

    «این کاغذ را بگیر، این راه را برو و از پله‌ها بالا برو.»

    من که از همه‌چیز بی‌خبر بودم، با چشمانی گریان راه افتادم. از پله‌ها بالا رفتم تا به تالار غذاخوری رسیدم. آنجا شلوغ بود. کمی منتظر ماندم. بدون اینکه از کسی سؤال کنم، غذا میان زائران توزیع می‌شد.

    کاغذ را به یکی از خادمان دادم. همین که کاغذ را دید، با تعجب از من پرسید:

    «این کاغذ را چه کسی به تو داده است؟»

    ماجرا را برایش تعریف کردم. چیزی نگفت؛ فقط غذایم را به من داد.

    غذا را گرفتم و در حالی که اشک در چشمانم جمع شده بود، با خودم گفتم:

    «یا امام رضا! صدایم را شنیدی… ممنونم.»

    همان‌جا فهمیدم گاهی جواب بعضی دعاها، خیلی زودتر از آن چیزی می‌رسد که فکرش را می‌کنیم؛ فقط باید چشم دل داشته باشیم و نشانه‌ها را ببینیم.

    سفرمان از مشهدالرضا به پایان رسیده بود و در مسیر بازگشت به شهرمان، داخل قطار با یکی از همسفران که مردی عراقی بود، آشنا شدم. با کمک مترجم با او صحبت کردم و از او پرسیدم که برای چه به مشهد آمده است.

    گفت:

    «از امام رضا(ع) حاجتی خواسته بودم و حاجتم برآورده شد. آمده‌ام نذرم را ادا کنم.»

    بعد از کمی صحبت، از من خواست اگر روزی به کربلا آمدم، مهمان خانه‌اش باشم. گفت:

    «خوشحال می‌شوم یکی از زائران امام رضا(ع) را در خانه‌ام پذیرایی کنم.»

    شماره‌اش را گرفتم و با خودم گفتم: «ان‌شاءالله…»

    چند ماه گذشت.

    روزی بیمار شده بودم و داخل داروخانه بودم که تلفنم زنگ خورد. یکی از اقوام صمیمی‌ام بود.

    گفت:

    «می‌خواهم بروم کربلا. تو هم می‌آیی؟»

    بی‌درنگ گفتم:

    «آری، من هم می‌آیم.»

    شاید از همان لحظه بود که فهمیدم آن اتفاق در حرم امام رضا(ع)، آن کاغذ، آن مرد ناشناس و آن همسفر عراقی، همه حلقه‌های یک زنجیر بوده‌اند؛ زنجیری که آرام‌آرام مرا به سوی کربلا می‌کشاند.

    چند روز بیشتر طول نکشید که مقدمات سفر فراهم شد. با یک بلیت، راهی سفری شدیم که برای من فقط یک سفر نبود؛ انگار خدا خودش مسیر را جلوی پایم گذاشته بود.

    به مرز مهران رسیدیم و از آنجا با اتوبوس راهی نجف شدیم.

    پس از زیارت و خواندن نماز ظهر، مغرب و عشا، کمی در حرم امیرالمؤمنین(ع) ماندیم. گرمای هوا شدید بود و خستگی راه هم بر تنمان نشسته بود. شب که فرا رسید، پیاده‌روی را از نجف آغاز کردیم.

    از همان عمود نخست، با دریایی از انسان‌ها روبه‌رو شدم؛ جمعیتی که مانند موج، در مسیر امام حسین(ع) حرکت می‌کردند.

    آنچه بیش از همه مرا به فکر فرو برد، تنوع آدم‌هایی بود که در این مسیر کنار هم قرار گرفته بودند.

    امام حسین(ع) چه کرده است که این‌همه انسان را از گوشه‌وکنار جهان، با هر زبان و قوم و ملیتی، سیاه‌پوش و عاشق خود کرده است؟

    گیلک و شمالی، جنوبی و فارس، ایرانی و عرب، عراقی و اماراتی، چینی و از کشورهای مختلف…

    همه آمده بودند.

    یکی زائر بود و دیگری خادم. یکی غذا می‌داد، دیگری آب. یکی کفش زائران را تعمیر می‌کرد، دیگری کوله‌پشتی‌ها را سامان می‌داد. موکب‌ها یکی پس از دیگری برپا بودند و هرکس به اندازه توانش، خدمتی برای زائران امام حسین(ع) انجام می‌داد.

    در طول مسیر مدام از خودم می‌پرسیدم:

    «امام حسین(ع) چه دارد که این‌همه آدم، با این همه تفاوت، این‌چنین عاشقانه به سوی او می‌آیند؟»

    از عمود یک تا عمود ۲۲۴۰، قدم‌به‌قدم جلو رفتیم؛ مسیری طولانی که هر قدمش برای من یک سؤال بود و هر موکب و هر زائر، پاسخی تازه برای آن سؤال.

    تا اینکه سرانجام به پابوس حضرت رسیدیم.

    در مسیر، به یک موکب ایرانی رسیدیم؛ موکب سید جلال‌الدین اشرف، در عمود ۱۰۵.

    دیدن همشهریانم برایم حال دیگری داشت. بعد از آن همه راه و آن همه چهره از ملیت‌های مختلف، ناگهان چهره‌هایی آشنا دیدم؛ آدم‌هایی از شهر خودم.

    با خوشحالی به استقبالشان رفتیم، روبوسی کردیم و چند ساعتی در موکب ماندیم.

    نماز صبح را خواندیم و از ما پذیرایی کردند. صبحانه‌ای ساده، اما برای من پر از خاطره بود؛ چای لاهیجان، پنیر و نان بربری.

    بوی نان و چای، بوی شهر خودم را می‌داد.

    انگار در آن سوی مرز، تکه‌ای از شهرم را پیدا کرده بودم.

    استراحت کردیم و در همان حال، دوستانی که به‌تازگی به جمع ما اضافه شده بودند، با مهربانی و مهمان‌نوازی از زائران پذیرایی می‌کردند.

    آن لحظه فهمیدم سفر کربلا فقط رسیدن به یک مقصد نیست.

    کربلا، راهی است که آدم در آن، خودش را پیدا می‌کند؛

    راهی که از یک دعا در حرم امام رضا(ع) آغاز می‌شود، با یک نشانه ادامه پیدا می‌کند، از دل یک دیدار می‌گذرد و سرانجام تو را به جایی می‌رساند که نامش را از کودکی شنیده‌ای:

    کربلا…

    و شاید این همان معنای «طلبیده شدن» باشد؛

    اینکه گاهی تو راه کربلا را انتخاب نمی‌کنی؛

    کربلا تو را انتخاب می‌کند.

    پارساذرعی

    مطالب مرتبط

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *