جلال شرق، ابراهیم افشاری، در جنگهای جدید، همیشه برنده کسی نیست که محکمتر ضربه میزند؛ گاهی برنده کسی است که ریتم بازی را تعیین میکند. تعبیر «رقص ظریف» مقامات آمریکایی درباره ایران، بیش از یک استعاره و تصویری از جنگی است که در آن اقتصاد، انرژی، تهدید، مذاکره و ذهنها همزمان به میدان آمدهاند. سؤال اصلی اینجاست که چه کسی میرقصد و چه کسی ریتم رقص را تعیین میکند؟
گاهی در سیاست بینالملل، یک عبارت کوتاه میتواند بیش از یک سخنرانی طولانی، منطق یک راهبرد را آشکار کند. «رقص ظریف»؛ تعبیری که علاوه ترامپ رئیسجمهور آمریکا، جی.دی. ونس، معاون وی، در توضیح وضعیت جاری در قبال ایران به کار برد، از همین جنس است.
ونس پس از تأکید بر ادامه فشار بر ایران و همزمان تلاش برای افزایش جریان نفت و گاز از خاورمیانه، گفت که «این همان رقص ظریف است.» او بلافاصله نیز اضافه کرد که آمریکا در «میانه بازی» قرار دارد و برای رسیدن به نتیجه مطلوب، همزمان از ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی استفاده میکند.
اگر این عبارت را صرفاً یک استعاره ادبی یا انتخاب اتفاقی واژه بدانیم، بخش مهمی از معنای سخنان ونس را از دست دادهایم. «رقص ظریف» در اینجا میتواند یک کلیدواژه برای فهم منطق جدید اعمال قدرت باشد؛ منطقی که در آن جنگ دیگر الزاماً با اعلام جنگ آغاز نمیشود و با شلیک آخرین گلوله نیز پایان نمییابد.
برکسی پوشیده نیست که جنگ جدید، ترکیبی از فشار اقتصادی، قدرت نظامی، دیپلماسی، انرژی، تحریم، تهدید، مذاکره، عملیات اطلاعاتی و مهمتر از همه، مدیریت ادراک است، کمااینکه در جنگهای کلاسیک، میدان نبرد نسبتاً روشن بود. دو طرف در برابر یکدیگر قرار میگرفتند، حمله و دفاع تعریف مشخصی داشت و هدف نهایی نیز شکست نظامی طرف مقابل بود.
اما در الگوی جدید منازعه، مرز میان جنگ و صلح، فشار و مذاکره، تهدید و دیپلماسی و حتی حمله و پیام سیاسی، روزبهروز محوتر شده است. یک تحریم میتواند بخشی از عملیات جنگی باشد، مذاکره میتواند پوشش یک عملیات فشار باشد، باز کردن یک مسیر اقتصادی میتواند بخشی از یک توافق امنیتی باشد و حتی یک جمله در یک شبکه تلویزیونی میتواند به اندازه یک اقدام میدانی، پیام بازدارندگی داشته باشد.
از این منظر، «رقص» استعاره مناسبی است؛ زیرا رقص بدون توجه به حرکت طرف مقابل معنا ندارد. شما فقط حرکت خود را طراحی نمیکنید؛ دائماً باید حرکت بعدی طرف مقابل را حدس بزنید. یک گام جلو رفتن ممکن است طرف مقابل را به عقبنشینی وادار کند و ممکن است او را به واکنش شدیدتر تحریک کند. بنابراین، مسئله فقط قدرت ضربه زدن نیست؛ مسئله اصلی، تنظیم شدت ضربه و کنترل واکنش متقابل است و این همان جایی است که واژه «ظریف» اهمیت پیدا میکند.
در چنین بازیای، فشار باید به اندازهای باشد که محاسبات طرف مقابل را تغییر دهد، اما نه آنقدر که او را به این نتیجه برساند که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. فشار کم ممکن است بیاثر باشد و فشار بیش از اندازه میتواند به ضد خود تبدیل شود. بنابراین سیاستگذار دائماً روی یک خط باریک حرکت میکند؛ خطی میان «وادار کردن» و «تحریک کردن».
ونس از «رقص ظریف» بلافاصله پس از صحبت درباره فشار اقتصادی و جریان نفت و گاز سخن میگوید. یعنی اقتصاد در اینجا صرفاً یک ابزار جانبی سیاست خارجی نیست؛ بخشی از میدان جنگ است.
هدف فشار اقتصادی، فقط کاهش منابع مالی رقیب نیست؛ هدف تغییر محاسبه سیاسی و رفتاری اوست. در مقابل، طرف تحت فشار نیز تلاش میکند هزینه این فشار را به طرف مقابل منتقل کند.
به همین دلیل، آنچه در ظاهر یک منازعه نظامی یا تحریمی میان ایران و آمریکا دیده میشود، در عمق خود یک بازی چندلایه است: بازی بر سر انرژی، اقتصاد، امنیت، زمان، اراده سیاسی و در نهایت، «ذهنیت طرفین و افکار عمومی».
این نقطهای است که تحلیل «رقص ظریف» از حوزه روابط بینالملل وارد حوزه جنگ شناختی میشود.
بدیهی است جنگ شناختی الزاماً با انتشار یک خبر جعلی آغاز نمیشود. گاهی یک کلمه، یک استعاره یا یک قاببندی میتواند بخشی از عملیات شناختی باشد. سیاستمدار فقط نمیگوید «چه اتفاقی افتاده» بلکه تلاش میکند تعیین کند مخاطب «چگونه آن اتفاق را ببیند و تفسیر کند». تفاوت میان گفتن «ما در جنگ هستیم» و گفتن «ما در یک رقص ظریف هستیم» دقیقاً همینجاست.
«جنگ» تصویری از خشونت، نابودی، پیروزی و شکست میسازد؛ اما «رقص» تصویری از حرکت، محاسبه، انعطاف، ریتم و امکان تغییر مسیر ایجاد میکند. در اولی، مخاطب با یک تقابل دوقطبی مواجه است؛ در دومی، با یک بازی پیچیده و چندمرحلهای. بنابراین، انتخاب واژه «رقص» را باید در سطح «قاببندی شناختی» نیز دید.
این قاببندی به مخاطب آمریکایی خود (به خصوص در ایام حساس پیشروی جمهوریخواهان)، میگوید که دولت در حال بازی کردن با یک وضعیت پیچیده است؛ نه اینکه الزاماً در یک جنگ بیهدف و بیانتها گرفتار شده باشد. حتی عبارت دیگری که ونس در همان سخنان به کار برد (اینکه آمریکا در «میانه بازی» است) همین قاب را تکمیل میکند. بازی یعنی هنوز پایان مشخص نشده، هنوز امکان حرکت وجود دارد و هنوز میتوان با تغییر تاکتیک به نتیجه مطلوب رسید.
اما همینجا یک پرسش اساسی شکل میگیرد: چه کسی ریتم این رقص را تعیین میکند؟ این شاید مهمتر از آن باشد که چه کسی ضربه نظامی قویتری دارد.
در منازعات جدید، قدرت فقط در توانایی اعمال زور خلاصه نمیشود، بلکه قدرت در تعیین زمان، سرعت، موضوع و معنای درگیری نیز خود را نشان میدهد. اگر شما بتوانید طرف مقابل را وادار کنید دائماً به اقدامات شما واکنش نشان دهد، بخشی از ابتکار عمل را در اختیار گرفتهاید.
به بیان سادهتر، قدرت فقط این نیست که چه کسی ضربه میزند؛ قدرت این است که چه کسی تعیین میکند طرف مقابل چه زمانی و چگونه واکنش نشان دهد. از این منظر، «رقص ظریف» یک بازی بر سر ابتکار عمل نیز هست.
واشنگتن فشار اقتصادی وارد میکند و منتظر واکنش تهران میماند. تهران واکنش نشان میدهد و تلاش میکند هزینه فشار را افزایش دهد. واشنگتن از واکنش ایران برای توجیه فشار بعدی استفاده میکند و ایران نیز از فشار جدید برای توجیه واکنش خود. اگر این چرخه ادامه پیدا کند، خطر آن است که بازی از «رقص» به «مارپیچ تشدید» تبدیل شود؛ وضعیتی که در آن هر اقدام برای پاسخ به اقدام قبلی انجام میشود و هر پاسخ، ضرورت اقدام بعدی را ایجاد میکند.
اینجاست که خطر اصلی، نه فقط قدرت نظامی، بلکه «خطای محاسباتی» است. ممکن است یک طرف تصور کند اقدامش محدود و کنترلشده است، اما طرف مقابل آن را نشانه آغاز مرحلهای جدید از تهدید تلقی کند. ممکن است یک پیام برای مصرف داخلی طراحی شده باشد، اما در پایتخت طرف مقابل به عنوان تهدید واقعی خوانده شود. ممکن است یک اقدام با هدف افزایش قدرت چانهزنی انجام شود، اما در عمل راه بازگشت را دشوار کند و درست در همین نقطه است که «رقص ظریف» میتواند از کنترل خارج شود.
از این منظر، آنچه امروز در منطقه شاهد آن هستیم را نباید فقط با منطق «جنگ یا صلح» تحلیل کرد. منطقه در وضعیتی قرار گرفته که در آن جنگ، مذاکره و فشار، همزمان و درهمتنیدهاند. مقامات مؤثر آمریکایی نیز صراحتاً از استفاده همزمان ابزارهای دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی سخن میگوید.
این یعنی دکترین جدید جنگی، الزاماً دکترین «جنگ بیشتر» نیست؛ بلکه میتواند دکترین «ترکیب ابزارها» باشد.
قدرت نظامی برای ایجاد تهدید و بازدارندگی، قدرت اقتصادی برای افزایش هزینه، دیپلماسی برای ایجاد مسیر خروج، انرژی برای تأمین منافع اقتصادی و رسانه برای مدیریت افکار عمومی؛ همه در یک پازل قرار میگیرند.
این مسئله برای ایران اهمیت دوچندان دارد. اگر فشار اقتصادی صرفاً بهعنوان یک متغیر اقتصادی دیده شود، بخش شناختی ماجرا نادیده گرفته شده است. فشار اقتصادی هنگامی بیشترین اثر را دارد که بتواند در ذهن جامعه به «احساس بیآیندگی»، «ناکارآمدی»، «ناتوانی» یا «اجتنابناپذیر بودن شکست» تبدیل شود.
از این منظر، شاید مهمترین بخش سخنان ونس نه آنجایی باشد که از فشار اقتصادی سخن میگوید و نه حتی آنجایی که از ابزارهای نظامی و دیپلماتیک نام میبرد؛ بلکه همان دو عبارت کوتاه باشد: «رقص ظریف» و «میانه بازی» که این دو عبارت یک پیام مشترک دارند: بازی هنوز تمام نشده است.
و وقتی یک بازی هنوز تمام نشده باشد، هر دو طرف تلاش میکنند طرف مقابل را وادار کنند زودتر از موعد کارتهای خود را رو کند، منابع خود را مصرف کند، واکنش احساسی نشان دهد یا در محاسباتش دچار خطا شود.
در چنین شرایطی، عقلانیت راهبردی فقط به معنای قدرت پاسخ دادن نیست؛ به معنای توانایی ندویدن به دنبال ریتمی است که دیگری برای شما تعیین کرده است و درست در همین نقطه باید گفت که سؤال راهبردی این نیست که ایران چگونه در این رقص حرکت کند؛ سؤال عمیقتر این است که آیا ایران اجازه میدهد طرف مقابل ریتم رقص را تعیین کند؟
«رقص ظریف» را باید استعارهای از جنگی دانست که در آن هر حرکت، پیامی دارد؛ هر پیام، واکنشی ایجاد میکند؛ هر واکنش، محاسبه جدیدی میسازد و هر محاسبه میتواند مسیر بازی را تغییر دهد.
در این رقص ظریف، چه کسی حرکت بعدی را طراحی میکند و چه کسی فقط به حرکت طرف مقابل پاسخ میدهد؟ پاسخ به همین سؤال، میتواند تفاوت میان «تحمل فشار» و «مدیریت راهبردی فشار» را رقم بزند.











دیدگاهتان را بنویسید