«با دیدار شمسالدین، آتش در کانون سینه مولانا در افتاد و دفتر دلش به آب حیرت از علم قال فرو شسته آمد. آتشی که شمس تبریزی در خرمن بزرگ معارف جلالالدین محمد بلخی زد چنان بالا گرفت که پرتو آن هنوز پس از قرنها دل و جان افسرد.»
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی جلال شرق به نقل از ایسنا، در تقویم رسمی کشور، هفتم مهرماه، روز بزرگداشت شمس تبریزی و هشتم مهرماه، روز گرامیداشت مولوی نامگذاری شده است. به این مناسبت یادداشت محمدجعفر محجوب – ادیب، محقق و فرهنگپژوه – با عنوان «مولوی و شمس تبریزی» که در سال ۱۳۳۶ در مجله صدف منتشر شده، باز نشر میشود.
محجوب در این یادداشت به تأثیر شمس بر مولانا پرداخته و نوشته است: «آنچه امروز از آثار مولانا جلالالدین محمد بلخی رومی در دست داریم، محصول دوران سی ساله آخر عمر اوست. پیش از آن، این شاعر شوریده و عارف وارسته فقیهی جلیلالقدر بود که در قونیه بهجای پدر بر مسند ارشاد و وعظ مینشست و به بحث یجوز و لایجوز میپرداخت و طریق جدل میساخت ولم و لانسلم در میانداخت. البته وی در این دوران از مسائل سیر و سلوک و عشق و عرفان بیبهره نبود، و در حجر تربیت پدر خوش و سپس برهانالدین محقق ترمدی، در این راه نیز گامی نهاده بود؛ اما دلش بیشتر به وعظ و تذکیر و زهد و پرهیز متمایل بود، و هنوز آن آتشی که باید سراپای وجودش را فرا گیرد و یکباره از خود بیرونش کند و ذرهوار در رقصش آورد، در کانون سینهاش افروخته نشده بود. و «تا وقتی که مولانای ما در مجلس بحث و نظر بوالمعالی گشته فضل و حجت مینمود، مردم روزگار او را از جنس خود دیده به سخن وی که در خور ایشان بود فریفته و بر تقوی و زهد او متفق بودند.
این روش تا ماه جمادیالآخر سال ۶۴٢ هجری قمری که مولانا سیوهشت ساله بود ادامه یافت. در این ماه قلندری سالخورده که «پیوسته نمد سیاه پوشیدی و پیران طریقت او را کامل تبریزی خواندندی» به قونیه آمد «و به عادت خود که در هر شهری رفتی به خان فرود آمدی، در خان شکرفروشان نزول کرده حجره بگرفت» و هم در این شهر ناگهان به مولانا جلالالدین برخورد و از آتش نهفتهای که در سینه داشت شراری در دل وی افکند و بابی تازه در دفتر زندگانی وی برگشود.
تأثیر دیدار شمسالدین در مولانا چندان بود که یکباره به ترک زندگی دیرین بگفت و آتش در محراب و منبر زد و درس و بحث را به یکسو نهاد و قیل و قال مدرسه را در راه بانگ چنگ و نغمه جانسوز نی نهاد. زاهد پاکدامنی که هر سه روز یکبار روزه میگشاد و شب تا بهروز در نماز بود، دست افشان و پای کوبان در رقص آمد و حلاجوار نکته عشق سرودن گرفت.
این انقلاب و آشفتگی ناگهان، موجب آن شد که مریدان خام شمس را جادو و افسونگر و مرید شیفتهاش را سودایی و دیوانه خوانند. اما آنان نیز که در حق استاد و مدرس دانشمند خوش اعتقادشان به زیادت بود، از حال درونی جلالالدین چیزی نمیدانستند و از سرگشتگی و تحیر خویش شمس را صاحب کرامات و خوارق عادات پنداشتند و درباره دیدار مرید و مراد افسانهها ساز کردند. جمعی گفتند: «شمسالدین تبریزی درآمد و سلام گفت و بنشست و اشارت به کتب کرد و پرسید: این چیست؟ مولانا گفت: تو این ندانی. هنوز مولانا این سخن بهانجام نرسانیده بود که آتش در کتب و کتبخانه افتاد و گروهی نوشتند: «چون شمسالدین به قونیه رسید به مجلس مولانا درآمد مولانا کنار حوضی نشسته بود و کتابی چند پیش خود نهاده پرسید: این چه کتابهاست؟ مولانا گفت: این را قیل و قال گویند، تو را با این چه کار؟ و شمسالدین دست دراز کرد و همه کتابها را در آب انداخت. مولانا به تأسف تمام گفت: هی، درویش! چه کردی؟ بعضی از آنها فوائد والد بود که دیگر یافت نیست. شیخ شمسالدین دست در آب کرد و یکان یکان کتابها را بیرون آورد، آب در هیچ یک اثر نکرده. مولانا گفت: این چه سر است و شیخ شمسالدین گفت این ذوق و حال است، تو را از این چه خبر؟»
اما حقیقت امر این بود که با دیدار شمسالدین، آتش در کانون سینه مولانا در افتاد و دفتر دلش به آب حیرت از علم قال فرو شسته آمد.
مولانا جلالالدینی که امروز میشناسیم، و اینهمه آثار جاویدان و جانفزا از وی در دست داریم و امروز هفتصدمین سال او را جشن میگیریم، آن رند سوخته و قلندر بیپروایی است که پس از دیدار شمسالدین تبریزی شب و روز در بحر سودا و سوز بود و از آشفتگی و مستی شب از روز نمیشناخت و سخنش از درد دوری و آرزومندی در بیان نمیگنجید.
دیدار شمس مانند شراری بود که یکباره وجود آماده او را مشتعل و فروزان ساخت. جلالالدین از آن کسانی بود که اگر شور عاشقی و شیدایی را از او میگرفتند، چیزی از وجودش باز نمیماند، چنانکه پیش از گرم شدن از لهیب محبت شمس اثری از وی بهوجود نیامد. و روزی که یکباره دل از دیدار شمس برگرفت و از بازگشت دوست هم زبان خود نومید شد، دل در دیگری بست و عشق شیخ صلاحالدین فریدون زرکوب را در حجره دل جای داد و بهنام او در قول و غزل آمد و با آهنگ زر کوفتن وی در بازار رقص و سماع آغاز نهاد.
پس از مرگ صلاحالدین زرکوب نیز روزی بیعشق بهسر نبرد و محبت مرید خویش حسامالدین چلبی را در دل گرفت و به تشویق آن سالک گرم رو از زبان نی حکایت آغاز کرد و از جداییها بنالید و دریایی از حکمت و معرفت و ژرفبینی و نکات دقیق تربیتی و روانشناسی در دامان دفتر پدید آورد و آن را مثنوی نام نهاد و صیقل ارواحش خواند.
بزرگترین کرامت شمسالدین تبریزی همانست که توانست از فقیهی که بهصدر مجلس درس مینشست و فضل و حجت مینمود، رندی آراسته پدید آرد که یکباره بساط درس و بحث را در نوردد و از دیوانگی پروبال سازد و مسیحوار به چهارم فلک عشق برآید. این کرامت و خارق عادت، از آتش افکندن در کتابخانه مولانا یا به آب انداختن و بیرون آوردن آن، که بیشتر به کار شعبدهبازان و بوالعجبان شبیه است، بهمراتب عجیبتر و حیرتانگیزتر مینماید.
مولانا، از آن پس که دیده به دیدار شمسالدین تبریزی گشود، دیگر خود را در میان ندید، و به طیب خاطر و رضای دل از سر هستی خویش برخاست و چون زندگی جاوید میخواست، ادریسوار پیش از مرگ بمرد و یاد خویش از ضمیر بزدود و فضای سینه را از دوست پر کرد.
در زندگانی معنوی مولانا جلالالدین چهره وی کمتر به چشم میخورد. در غزلهای جانفزای دیوان کبیرش در نخستین وهلت سخن از شمس وسپس از صلاحالدین فریدون زرکوب و حسامالدین است. و در مثنوی معنوی، یکسره مایه و مقصود گفتار خویش را «شه حسامالدین راد» میداند. این توفیق بینظیر یعنی فنا شدن در وجود محبوب و در میان ندیدن خویش همان سری است که شمسالدین تبریزی به او در میان نهاد و خیال آب و گل را که در راه سیر و سلوک بهانهایی بیش نیست، از پیش برگرفت و جز نقش دلپذیر دوست آیینهای در برابر ضمیر منیر او باقی نگذاشت.
این شیفتگی و شیدایی، این شور و جذبه، این فنای محض در وجود معشوق و در میان ندیدن نقش خویشتن، که یکی از عالیترین مدارج کمال اخلاقی و معنوی بشر است در آثار مولانا جلالالدین بیش از دیگر شعرای عارف مشرب تجلی کرده است.
مولانا در برابر جذبه و کشش عشق چنان بیخود میگشت که آشکارا «شمس من و خدای من»، میگفت و با آهنگ آن دست افشانی و پایکوبی میکرد؛ یا «عنایت ولطف مولانا نسبت به صلاحالدین تا بهحدی رسید که پیوستگان و خویشاوندان و حتی فرزند خود سلطان ولد را فرمان داد تا دست نیاز در دامن وی زنند و بندهوار در پیشگاه عزتش سر نهند و بهدین جهت پیوستگان و فرزندان مولانا سراسر وی را بهجای پدر گرفتند و به رهنمونی او در طریق معرفت قدم می زدند.» و خود نیز در آخر زمان جز صلاحالدین فریادرسی نمیدید و نمیشناخت. و به حسام الدین چنین خطاب میکرد :
ای ضیاء الحق حسامالدین تویی
که گذشت از مه به نورت مثنوی
همت عالی تو ای مرتجی
میکشد این را خدا داند کجا
مثنوی را چون تو مبدا بودهای
گر فزون گردد توش افزودهای
چون چنین خواهی، خدا خواهد چنین
میدهد حق آرزوی متقین
کان لله بودهای در ما مضی
تا که کان الله پیش آمد جزا
این که مولانا دیوان کبیر خود را سراسر بهنام شمس پرداخته و نامی از خود نبرده است از آن نظر بوده که آن را در حقیقت پرداخته شمس میدانسته است و شاید این امر با واقع نیز تطبیق کند. چه اگر مولانا جلالالدین به شمس بر نمیخورد و آتش عشق شمس در وجود مستعد وی نمیگرفت، امروزه نامی از آثار جانفزای وی بر صفحه روزگار نبود. اما در عین حال انصاف فوقالعاده و حقگزاری صادقانه وی را نیز -که نشانه کمال پختگی و سیر در عالیترین مراحل اخلاقی است- نباید از نظر دور داشت.
دانش وسیع مولانا و احاطه عجیب او بر معارف زمان خویش، در دوران بیقراری و آشفتگی وی را بهکار آمد و سبب شد که این همه معانی غریب انگیخته آید و در هر حرفی از او طرفی از فایدت و در هر کلمتی نکتهایی از حکمت درج گردد و دیوان و دفتر وی دائرهالمعارف اخلاق و تربیت و شور و اشتیاق باشد.
آتشی که شمس تبریزی در خرمن بزرگ معارف جلالالدین محمد بلخی زد چنان بالا گرفت که پرتو آن هنوز پس از قرنها دل و جان افسرد که آن این روزگار را گر ما میبخشد.
زهی دوستی، زهی شور این دو روح بزرگ!»
انتهای پیام










دیدگاهتان را بنویسید