طنز برگه هایی در باد(خاطرات مدرسه) | جلال شرق
×

طنز برگه هایی در باد(خاطرات مدرسه)

  • کد نوشته: 59275
  • ۰۸ فروردین ۱۳۹۹
  • ۰
  • جلال شرق ؛خاطرات مدرسه(این قسمت: صله) آدم تا می آید به این پیربکران برسد پیرش درآمده است. راه دور است. طبق معمول مادرم وسط نماز دارد پانتومیم میرود و من باید حدس بزنم چه میگوید. گاز را خاموش کنم؟ زیپم را بالا بدهم؟ مراقب خودم باشم؟ پیرهنم چروک است؟ هیچ کدام. من هم کله خر […]

    طنز برگه هایی در باد(خاطرات مدرسه)
  • جلال شرق ؛خاطرات مدرسه(این قسمت: صله)

    آدم تا می آید به این پیربکران برسد پیرش درآمده است. راه دور است. طبق معمول مادرم وسط نماز دارد پانتومیم میرود و من باید حدس بزنم چه میگوید. گاز را خاموش کنم؟ زیپم را بالا بدهم؟ مراقب خودم باشم؟ پیرهنم چروک است؟ هیچ کدام. من هم کله خر را پایین می اندازم و میروم. سرکوچه یادم می افتد که برایم قازی گرفته و من جا گذاشتم. طبق معمول باید از بچه ها تغذیه بگیرم. آدم سوار مینی بوس که میشود فقط میخواهد برسد. لاق لاقی میکند و از راه کلیشاد میزند به پیربکران. بهرحال به فلکه پیربکران میرسم. کمرکش کوچه را بالا میروم. مدیر دم در مدرسه قدم میزند. من را که میبیند آه عمیقی میکشد و ساعتش را نگاه میکند. سلام میکنم. پس از لختی تاخیر جواب میدهد. بعد دستی توی گوشش میکند و یک دور میزند. میروم تو که صدایم میکند.
    -آقای صفری
    -بله آقا
    -اون قضیه کنسله….
    میگویم بله آقا؛ ولی دقیقا نمیدانم کدام قضیه را میگوید. قضیه زیاد داریم.
    در سالن بوی نم و خاک می آید. کار رحمت است. رحمت فراش مدرسه است. او هم مثل من سرمایی است. شال و یراق کرده است. من را که میبیند میگوید: میخواسی حالام نیای…
    رحمت هم دُم درآورده. باید حسابش را برسم.
    از کنار کلاسها رد میشوم. دوازدهمی ها هم بی معلم اند. درِ کلاسشان بسته و از آن صدای حنابندان و بعله بران و پاتختی می آید.
    میزنم به کلاس یازدهِ الف.دارند شعاری میدهند:
    غریبه برو گم شو- غریبه برو گم شو
    (غریبه کسی است که از کلاس دیگری به آن کلاس رفته است، چریک)
    وارد کلاس میشوم. شعار غریبه میشود برپا..
    روی تخته چند دیالوگ تکراری مینویسم:
    ۱- باادب باش تا بزرگ شوی
    ۲- اینجا چاله میدان نیست.
    ۳- اینجا خانه عمه نیست.
    ۴- اینجا مهدکودک نیست.
    ۵- من خاله نیستم.
    دو دقیقه ای روی پا نگه شان میدارم. بعد میبینم که خودم خسته میشوم. این است که میروم مینشینم و آنها هم مینشینند.
    بعد حضور و غیاب میکنم. اسم ها شبیه هم است. خب این همه اسم در دنیا؛ لاجرم باید اسم پدرهاشان را هم بخوانی و بیشتری را به اسم پدر میشناسم. حسن و علی و محمد و ابراهیم، و دیگرهیچ.
    حسن فرزند ابراهیم را میخوانم که بیاید پای تخته. پشتش را که به کلاس میکند یک آدامس آیدین در منتهای سمت راست موضعش نشسته. آدامس را میکند و پرت میکند در سطل. سوالاتی را میپرسم و او هم به بقیه نگاه میکند و میبیند که بقیه بدتر از خودش اند و چیزی بارشان نیست. هی سوال میپرسم و هی به بچه ها نگاه میکند. امیدش که از خلق خدا کنده شد میگوید نمیدانم. اینجور وقتها حس نکیر و منکر بودن به آدم دست میدهد. احساس قدرت میکنم. میگویم چی میدونی؟ انواع کفتر را نام ببرید..
    و او نام میبرد و بچه ها کمکش میکنند و اطلاعاتی میدهد که خود کفترها هم نمیدانند و الخ….

    طبق آمار این کلاس در امتحانات بیشترین آمار تقلب را داشته است. این است که نصیحتشان میکنم و از کتاب بیشعوری برایشان میخوانم و از دوستی خاله خرسه میگویم و از اینکه این امامزاده کور میکند که شفا نمیدهد و ازاین اباطیل. و یک راه حل میدهم برای ترم دوم که تقلب نکنند. که اگر قول بدهید تقلب نکنید، با مدیر و معلمهای دیگر هم هماهنگ کرده ام ونمره قرضی میدهیم.
    میگویم هرکس قول بدهد تقلب نکنه تا پنج نمره بهش قرض میدهیم. جای بدهی اش هم باید تحقیق بیاورد و کلاس ها را تمیز کند. که ظاهرا از لای حرفهایشان فهمیدم هم خدارا میخواهند و هم خرمارا و هم تقلب را. کمی رو بدهم ماچ هم میخواهند.
    این است که چندبار عربده میزنم و آن روی سگم را نشانشان میدهم. جدیدا اسمم را گذاشته اند رکس. ولی به روی خودم نمی آورم.
    ولی بهرحال قرض و وامِ نمره را رای میگیریم و به تصویب میرسد. گرچه مطمئنم این وام بلاعوض میماند!!
    بعد هم چند نفر از نامزدهای انتخابات شورای مدرسه می آیند و وعده و وعید میدهند. از من میپرسند تو به که رای میدهی؟ من هم میگویم: من به اصلح رای میدهم..
    خیر سرم بعد از یک ساعت کلاس آرام میشود تا کمی درس بدهم.
    وسط درس است که رحمت بدون در زدن در را باز میکند. به من میگوید تو درس بده، من کار کوچکی دارم زود میروم!! یک پیچ گوشتی برمیدارد و کمی به در لَنگ کلاس ورمیرود. بچه ها میخندند و شلوغش میکنند. رحمت میگوید: خفه شید. داره درس میده..
    کلاس آرام میشود. از اینکه کلاس آرام شده خوشحال میشوم ولی از اینکه از رحمت حساب میبرند و از من نمیبرند ناراحتم.
    رحمت دریل را بر برمیدارد و کمی به در کلاس ور میرود و در میان ناباوری در را میکَند و میبرد…!! هیچ کاری هم از دستم برنمی آید.
    زنگ میخورد و یک بار دیگر سالم از کلاس بیرون می آیم. پیری را میبینم که همزمان با من از کلاس بیرون آمده. معلم اجتماعی است. بنده خدا جثه ای ندارد و آدم ساده ایست و بچه ها الکش میکنند و هروقت از کلاس می آید مثل حاجی فیروز سیاه شده…
    میروم به دفتر. اخترزن توی دفتر است. جوادی دارد به مدیر میگوید: جناب مدیر این آقا، پدرش را بیاره وگرنه دیگه نیاد. و اخترزن میگوید آره پدرما میارم ببینم به چه حقی بم میگه توله سگ، تازه حرف ضدانقلابم میزنه.
    جوادی هم که انتظار چنین سوپرواکنشی را از اخترزن نداشت سرخ میشود. مدیر من را نگاه میکند، من هم به عنوان تقیه سرم را به نشان تاسف تکان میدهم. مدیر وساطت میکند و اخترزن با یک توبیخ آزاد میشود.
    بعد میروم به آبدارخانه. معلمها به صف نشسته اند. انگار اینجا مطب است. انگار که خاک مرده پاشیده باشند. صدا از دیوار اگر آمد از اینها هم می آید. در این مدرسه معلم ها باهم قهرند. یعنی انقدر بهم زل میزنند تا زنگ بخورد.
    من سکوت را میشکنم و فلاسک
    دم نوشم را درمی اورم و تعارفی میکنم. پیری که واقعا پیر شده دستم را کوتاه نمیکند. کنارم فخرالدینی نشسته که گاهی یواشکی از جیب کتش کشمشی برمیدارد و تا میبیند که خرتوخر است میخورد. پیری که کمی با دمنوش جان گرفته دوباره به زندگی برمیگردد و میگوید:
    آقا این دوازدهمی ها خیلی بد شدند.
    – بله آقا. جناب مدیر باج میده. میگه اینا کدخدان. بزرگ ترند.
    – دو نفررا اگه اخراج میکردن حساب کار دست بقیه میومد.
    – هه. معلم را میشه اخراج کنند. دانش آموز را نه. قانونه..
    – اقای پیری دهمی ها بدترند.الان بهشون سوال دادم. همه جوابهاشون به ۸۵ میرسه آقا. خیلی بی تربیت اند.
    خلاصه این میگوید کلاس من بدتر است و آن میگوید کلاس من بدتر. چکار کنیم؟ حرف دیگری نداریم بزنیم. بالاخره همین چرت و پرت هاست که میماند.
    بعد شکراللهِ ناظم می آید و من یک دمنوش برایش میریزم. دیرتر از همه می اید و قشنگ ردپای بچه های مردم را روی سر و کمرش میتوان دید. اسم شکرالله را گذاشته اند زلیخا. چون یکی دوبار دنبال بچه ها گذاشته و از عقب پیراهنشان را گرفته و پیراهن پاره شده است…

    شکرالله نیم قندی را لای دهانش میگذارد و دم نوش را میخورد و کمی اَخ و تف میکند. انگار از دم نوش خوشش نیامده. -آقا ما کارمون نشد.
    بعد به رحمت میگوید همون چای را برایش بریزد. قند را مزمزه میکند و چندتا فحش خوار و مادر به وزیر وقت میدهد که هنوز حقوق خریدخدماتی هارا نریخته…. شکرالله هم دیگر بریده و میخواهد به اسنپ برود.
    در این میان در دل رحمت هم باز میشود ومیگوید: خسته شدم بسکه سابیدم و روبیدم. آقا تو کلاسا فقط دستشویی نمیکنند. همه را میریزند. مدارس ژاپن اصلا مستخدم نداره. همه کارهارا خود دانش آموزا میکنند‌.
    شکرالله هم میگوید: خب عزیزم. اگه الان اینجا ژاپن بود که تو الان بیکار بودی…

    بعدش آن خسرو خوبان( مدیر) می آید تو. سلامی و علیکی و درودی و بدرودی. معمولا می آید وسط که روحیه ای بدهد و از کارهایی که کرده و پروژه های افتتاح شده بگوید و اینکه ماتا آخر ایستاده ایم و همدردی بکند و اینکه شما معلمان شهدای زنده اید و گور پدر هرچی وزیره و اگر فحش کم آوردید روی من حساب کنید و از این حرفها…
    نگاهی به مدیر میکنم که برعکس معلمها چروکیده نشده و هیکلش ورزشکاری است و صورتش بدون بوتاکس باز!!
    یعنی یکی این مدیر است که پیر نمیشود و یکی گوگوش!!
    بعد مدیر از چند تا طرح میگوید که یکی طرح همیار معلم است. که یک نفر از این غول تشن ها را بگذارید وردلتان که درس بدهد تا هم خسته نشوید هم مشارکت کنند. و دیگر آنکه در بُورد مدرسه یک بخشی را اضافه کرده اند به اسم بامرامها. که از ما خواهش میکند آن را هم ببینیم….
    بعد هم میگوید آقایون بفرمایید کلاس. پسرا منتظرند. خیلی چشم براهتونند. نگرانند. بفرمایید…
    میروم که به بُورد مدرسه نگاه کنم.
    کلاً از هرکلاس، انگشت شماری شاگرد اول و دوم دارند که هیچ کدامشان به نوزده نرسیده. و آن بخش مدرسه که معمولا برگه هاشان را سفید تحویل میدهند به اسم بامرام ها در بخش دیگر بوردند!! یعنی همه جای مدرسه را بهم میریزند ولی چون دوباره خودشان هرچیز را که شکستند سرجایش میگذارند و همه جارا مرتب میکنند بامرام اند!!!
    مدیر که میبیند انگشت حیرت به دهان میگزم می آید جلو و سلامی میکند. کمی پیزر لای پالانم میگذارد که فلانی اشعارت را در رادیو گوش داده ام و چه زیبا بود و حالا یک شعر بگو و زنگ بعد سرصف بخوان و از اداره مهمان داریم و این اباطیل!!! و با زبان بی زبانی میگوید صله ات هم محفوظ است.
    من هم که دنبال دوتا گوش مفت میگردم که شعر بگویم میگویم به روی چشم.

    زنگ که میخورد جمعیت به صف ایستاده و مهمانهای اداره ای آن ته صف اند. شکرالله پشت میکروفن دارد حرف میزند. قشنگ پیداست که بنده خدا خودسانسوری عجیبی میکند و لبش را گازمیگیرد که آبروداری کند و تهدید و ترعیب های هرروز صف را بخورد. و قول و وعید الکی بدهد. میگوید: بله. ما خیلی از شما تعریف کردیم و ان شاالله اگر همینجور خوب باشید ما مرتب اردو داریم. و جایزه و عله و بِله!!!
    مدیر هم سرش را به نشان تهدید تکان میدهد که یعنی بگذار اداره ایها بروند پدری ازتان درمی آورم که….
    ماتم برده و کنار اداره ایها ایستادم که صدایم میکند و در میان سوت و دست بچه ها میروم بالا…..
    چون حوصله حرف زدن ندارم میروم سراصل مطلب و شعرم را میخوانم:

    صفری آمده یکبار دیگر
    صفری شعر میگوید برادر
    مخند بر او تو ای نادان بدکار
    بشو ساکت بشو آرام و پاکار
    کرونا آمده کردم دگر کُپ
    کرونا امده از توی لُپ لُپ
    کرونا آمده برروی بابا
    کرونا آمده الحمدللا
    تمیزت کرده امشب این کرونا
    غلیظت کرده امشب این کرونا
    کرونا بی شعوری است ای برادر
    توانسانی مکن ماما و عرعر
    توفکر کردی همه دنیاست ویروس؟
    تو یاسی و بقیه هم که کاکتوس؟

    شکرالله که میبیند بازهم دارم پرت و پلا می گویم میکروفن را می گیرد و می گوید چه خبره؟ اون آخرصف چه خبره؟ هُدایی اگر بیام این سری دیگه اخراجیا..
    ظاهرا شکرالله ترجیح میدهد دانش آموز آبروریزی کند تا یک معلم..
    بعد هم می گوید اقای صفری را تشویق کنید. می آیم بیرون و از در پشتی مدرسه فرار می کنم.

    پایان.

    پ ن:
    مطالبی که در بالا آمده عین واقعیت است. برای شما فاجعه و برای ما خاطره است.

    ?✍مسعودصفری
    پیربکران.

    @bargehayebad

    مطالب مرتبط

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *