جلال شرق ؛ معلم ها معمولا احساسات متفاوتی نسبت به کلاس دارند. برخی از آنها عاشق کلاس اند. برخی دیگر شنبه را شب اول قبر میدانند. بعضی دیگر هستند که ممتنع اند. یعنی نه عاشق اند و نه فارغ. معلمی برایشان نان دانی و
آب باریکه است. بعضی دیگر هستند که شغل دومشان معلمی است و صرفا معلم شده اند که پرستیژ کار حفظ بشود و مثلا هم تبلیغ کبابی شان بشود و هم راحت تر زنشان بدهند. ( دختر مردم هم با خودش فکر میکند درست است که یارو لای خط فقر دارد دست و پا میزند؛ ولی به هرحال معلم است و هرچه باشد هیز و دزد نیست!!)
بعضی دیگر گیر افتاده اند. یعنی از درد بیکاری آمده اند و دیگر وسط قرارداد آموزش و پرورش اند. این قرارداد در مایه های ترکمنچای است. بااین تفاوت که اگر در ترکمنچای شما نخجوان و ایروان را دادی اینجا باید جوانی و موهایت را بدهی!!!
در کل لحظات ورود به مدرسه به چند بخش تقسیم میشود:
صبحگاه: از جلو نظام و خبردار و چو قرآن بخوانند دیگر خموش و اینها…..
قیافه ها هنوز خواب آلود و همه در شُک اول صبح!!!
زنگ اول: نصف کلاس خواب و خود معلم هنوز یخ!! تا می آید یخ ها وا بتکد و کمی درس و مشکل اجاره خانه و زنگ!!
زنگ دوم: کمی درس و اجازه ما بریم دستشویی؟ و اجازه خودکار اضافه نداری؟ و اینها و زنگ!!
زنگ آخر قیافه ها مات و مبهوت و گرفته و کدر؛ و بوی گند عرق در کلاسها پخش؛ و گاه گاهی بوهای دیگر…
و اما زنگ استراحت:
استراحت اول: جیره معلمها روی میز. نان و پنیر !! در میان مالاچ و مولوچ احوالپرسی و اینها.
تقریبا هیچ معلمی سر ثانیه به کلاس نمیرود. یک دقیقه هم یک دقیقه است. زنگ استراحت تنها زمان زندگی یک معلم است که او دقیقا سی و شش بار یک لقمه را میجود….
تا وقتی که ناظم نفس زنان می آید و تذکر میدهد که آقایان بفرمایید کلاس! همدیگر را کشتند!! همدیگر را خوردند!! و همدیگر را…. بعله!!
زنگ استراحت دوم و سوم:
معمولا درددل معلمها.
یکی شان دیشب طلاق گرفته. آن یکی کار پیدا کرده، آن یکی زاییده و…
بعد از کلاس هایشان میگویند. او که شخصیتش جدی است آه و نفرین میکند.
او که شوخ است از خنگی بچه ها دانس و فیلم درست میکند و مثلا میگوید:
سوال دادم :
طَیَران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
به درآی تا ببینی طیران آدمیت یعنی چه؟
نوشته تو که مرغ را میبینی و شهوتی میشوی، وای بحال روزی که آدم را ببینی… و هر و هر و هر!!
و زنگ آخر..
که یادمان میرود خداحافظی کنیم.
انگار روزه بوده ای و اذان را گفته اند. دربدر به سمت خانه برای خوردن خرمایی چیزی..
ولی خود من؛ من همیشه احساس دوگانه ای نسبت به کلاس داشته ام. نه آنقدر شیفته کلاسم که دلم برایش بزند و نه آنقدر منزجرم که فراری باشم.
در تعطیلی ها آنقدر دلتنگ کلاس میشوم که گاهی عکس بچه ها را ورق میزنم و شعری برایشان میگویم. ولی همین که پایم را به کلاس میگذارم فقط ده دقیقه کافی است که این دلتنگی تبدیل به پشیمانی بشود. تحمل میکنم. به بیست دقیقه که رسید پشیمانی تبدیل به تنفر میشود. صبر میکنم. نیم ساعت که شد تنفر تبدیل به دشمنی میشود. دندان به جگر میگذارم.
اواخر کلاس دیگر دلم میخواهد زمین دهان باز کند و همه شان بروند توی آن.
جدای از شوخی حس غریبی است که دلت برای کسانی تنگ بشود که پدرت را در آورده اند.
دلتنگی رازی است. نه آن را دوایی است و نه میدانی که کی تمام میشود…
✍✍مسعود صفری











دیدگاهتان را بنویسید