جلال شرق ؛به مناسبت فرا رسیدن روز معلم از مجموعه طنز های سیاسی اجتماعی برگه هایی درباد با عنوان” روز معلم ” نوشته طنز نویس معاصر مسعود صفری تقدیم به همه معلمان ایران زمین می شود.
مارکو!!
از برای روز معلم چه تحفه ای آورده ای؟؟
گُل آورده ام؟
آه!! این بارهم گل های شهرداری را چیده ای؟
نه!! این بار استیکر است!!
– عه؟! گلهای شهرداری هم نیست!!
ولی یک معلم دارد از جیب خودش اینترنت میخرد!!
تو نیکی میکن و در دجله انداز!! ما فعلا در تحریمیم. باید تحریم ها را دور بزنیم!!
همانطور که در پیام بازرگانی بالا و از سوغاتی مارکو فهمیدید، امروز روز معلم است. سالهای قبل که کرونا هنوز پلمپ مان نکرده بود ، وقتی که روز معلم میشد، همیشه فکر میکردم این روز مقارن است چندتایی تا شهادت و عزای عمومی!! از بس که بی سروصدا و بی ریا بود!! و انگار نه انگار که روز معلم روز مدرسه است و روز اندیشیدن و روز عاشقی کردن است. و انگار نه انگار که ( مَن عَلَمنی حرفا فقد سیرنی عبدا)
درباره معلم حرف بسیار است. به قول مدیرمان معلمان شهید زنده اند:
در باغ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زان سو نخندید
معلمی اسم قشنگی دارد؛ مثل پراید که در انگلیسی به معنی سربلندی است ولی به فارسی میشود سرافکندگی!!!
از معلمی که بلافاصله بعد از زنگ آخر سرویس میشود ( البته سرویس نه به آن معنای کذایی بدش؛ به معنای سرویس مدرسه) بگیر تا معلمی که عصرها به املاک میرود و دلال وار به ملت خانه می اندازد!!
تا معلمی که با هوندایاماها روستاها را طی میکند و در کپرها درس میدهد. تا برود به دختر کبریت فروش و دوستانش درس بدهد. تا مدرسه هایی که آفتاب چراغ کلاس است و ابر خاموشی کلاس.
از کجایش بگویم که روضه مکشوف نباشد؟؟
درد آنجاست که این همه بدبختی و نداری و فلاکت بازی است. یادم می آید روزگاری صدایم در کلاس ها در نمی آمد و چند روزی حنجره ام مشکل پیدا کرده بود. یکی از مقامات اداره را اتفاقی دیدم. میگفت فلانی انقدر حرف نزن که صدایت اینجور بشود. تو فقط آمده ای که بچه های مردم را نگه داری. سرگرمشان کنی که بیرون کاری نکنند. بعدش هم بیایند بالا و الکی پاس شوند و بروند سربازی!! بگذریم؛
اندکی پیش تو گفتم غم دل ترسیدم
که دل آزرده شوی ورنه سخن بسیار است
با این همه من هنوز امیدوارم. هنوز چراغی روشن است و آیین چراغ خاموشی نیست. هنوز کورسویی در انتهای این دهلیز است.
چند روز پیش آماری را شنیدم که بذر امید در دلم جوانه زد.کمی برای خودم رقصیدم!! آمار این بود که در روزهای کرونا؛ بیشتر بچه ها برای آموزش سراغ تلویزیون و حتی فضای مجازی نرفته اند. این نشان میدهد که این نفس معلم است که میتواند انسان بسازد.
منِ معلم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ام. به تلگرام؛ وگرنه خودم هم میدانم آن چهاردیواری با تمام مصائبش کلاس نام دارد. تکنولوژی با آن همه حشمت و مکنتش نمیتواند کار معلم و کلاس را بکند؛ چرا؟ چون هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست…
کلمه ایست که در سینه یک معلم هست و در هیچ جای دیگر نیست! تو گویی تخته کوه است و گچ تیشه و معلم فرهاد و محبت کار فرهاد است و کوه بیستون کندن…
روز معلم را تبریک میگویم؛ ولی نه به همه معلمان!!
به معلمانی که به دنبال میرزابنویس و ملانُقطی نیستند. معلمانی که اگر کتابشان گم بشود خودشان گم نمی شوند. به آنها که صرفا برای رزومه معلم نشده اند. برای اینکه زنشان بدهند معلم نشده اند. معلمانی که خرخوان پرور نیستند. آنها که اندیشیدن را یاد میدهند. معلمانی که هی تخته را مثل آکساسوار تاتر پر نمیکنند. یک کلمه شان هم یک کلمه است. ما را میبرند به شهر شعرها و شورها…
معلمی که میداند بچه هایش یا از سفره طلاق می آیند، یا از سفره اعتیاد، یا از سفره بی سفرگی!! که این روزها کسی از سفره عشق نمی آید؛ و حالا عاشقی را یادمان میدهند.
خود من؛ بازده کار یک سالم نه استعاره بوده است و نه تشبیه؛ ماحصل یک سال تحصیلی ام ترک سیگار دانش آموزم حَسَن بوده است.
آری؛ محبت طفل گریزپای سیگاری راهم روی نیمکت های چغر مینشاند..
✍✍مسعودصفری











دیدگاهتان را بنویسید