جلال شرق ،کله سحر، عیال یک زنبیل دستمان داد و با فهرست خریدی بلند بالا از خانه انداخت بیرون، که چه شود؟ دخل که نداری مردک خانه نشین، برو میدان تره بار، بار تازه که میآید، ارزان تر است، خرج مان کمتر میشود، دو روز بیشتر میتوانیم قهرمانانه مقاومت کنیم، پدر جد آمریکا را در بیاوریم.
غرولند کنان رسیدیم ، جمعیت از سر و کول یکدیگر بالا میرفت ، معلوم شد ما که در خواب ناز بوده ایم، کرونا را زدهاند ناقصش کردهاند ، از مملکت فرار کرده، این ماسک را هم بیجهت وبال گردنمان کردهایم، وگرنه چرا خلق الله ماسک نداشتند، حتما یک چیزی میدانستند که ما خبر نداشتیم.
مثل بچه آدم رفتیم ته صف هندوانه، نیم ساعتی ایستادیم و آخرین اخبار _از انفجار مخزن گاز سمند گازسوز در زامبیا تا علل اجتماعی سقوط بازار سهام نیویورک و نقش ژان پل سارتر در کاهش کشت نخود فرنگی_ را از نفر پشتی به دست آوردیم.
داشت نوبت مان میشد که دیدیم سه نفر یقه ترازودار جوان و خوش بر و بازو را گرفته اند که چرا هندوانه دیروزی تو زرد از آب درآمده.
جوانک که دید حریف این ها نمیشود ، گفت آقا جان من کارگرم، از داخل هندوانه که خبر ندارم، چند تن هندوانه را فرستادهاند ترکیه، آنجا مأمورین معذور تُرک زدهاند چندین تن بار هندوانه را ترکاندهاند. حالا همین هم پیدا نمیشود.
داشتیم با نفر پشتی ربطش را به سفیدی هندوانه میدان تره بار حلاجی می کردیم که جوانک کف غرفه ولو شد. زد روی پیشانی و گفت، من بدبخت با لیسانس شدهام ترازو دار، باید از همه حرف بخورم برای چندرغاز، ما نسل سوختهایم !
از دهانم پرید که: نه جانم شما نسل پدرسوختهاید !
انگار ناگهان گنج پیدا کرده باشد، از جایش پرید، یک نگاهی انداخت، مطمئن شد که تنها هستیم و زورش به مای لاغر مردنی میرسد و میتواند دق و دلی آن سه نفر را سر ما خالی کند. با یک دست یقهمان را چسبید و با دست دیگر شروع کرد به گشتن لای جعبه های میوه بلکه یک چیزی پیدا کند بزند بر فرق کله مان.
ما هم که دیدیم اوضاع پس است، گفتیم عزیز، دلاور، جوان، فرزند برومند وطن، تحصیلکرده، صبر کن توضیح دهیم خدمت تان که چرا:
نوجوان بودیم، تا آمد سر و گوش مان بجنبد، و در شلوغی صف نفت، نامه عاشقانه رونویسی شده مان را کف دست دختر همسایه بچپانیم، انقلاب شد و گفتند؛ یک چیزی را که آخر نفهمیدیم چه بود را لو لو برده است، فعلا هم متواری شده و از مرز زمینی خارج شده است، صبر کن، به جایش کشتیهای اقیانوس پیما مملو از گل و بلبل در بندر عباس پهلو گرفته و عنقریب، قطار قطار خوشبختی، رفاه، مسکن، وام بدون بهره و هزار چیز باحال دیگر قطار قطار وارد مملکت می شود.
یک مدتی گذشت، چند تا لوله کاغذ دست مان دادند، فرستادند ما را جلوی دانشگاه تهران، که بفرما حتی برای نوجوانان هم شغل ایجاد کردهایم، برو این ها را دانه ای پنج ریال بفروش، یک ریالش را بگذار داخل جیبت و چهار ریالش را به ما برگردان.
پیش خودمان گفتیم، کار سیاسی هم خوب نان دارد ها، هم با استکبار جهانی مبارزه میکنیم، هم پول در میآوریم.
رفتیم جلوی دانشگاه، دیدیم جای سوزن انداختن نیست، هر بچه قد و نیم قدی، یک گونی مقاله آورده و سعی میکند با داد و فریاد به رهگذران بفروشد، رفتیم انتهای صف مقاله فروشان ایستادیم، وسط اولین داد بودیم که فریادمان به آسمان رفت. یک نره خر سبیل از بنا گوش در رفته با بازوبند قرمز مزین به داس و چکش با چماق زد توی سرمان که بچه ریقو حالا آمده ای نوشته های سرکوبگران خلق ها را تبلیغ میکنی؟
خونین و مالین برگشتیم خانه ، یک مدتی از همه سرکوفت خوردیم و سر جای مان تمرگیدیم .
تا یک روز سر و کله دایی جان پیدا شد ، داستان به گوشش رسیده بود و آمده بود ما را نصیحت کند.
بعد از سخنرانی بلند بالا درباره سیاست خبیث انگلیس و این که انگلس همان انگلیس است و کُمون به روسی یعنی خدا ، پس کمونیست میشود خدا نیست! و کلی حرف های دیگر که یک کلمه اش را نفهمیدیم، درآمد که کار سیاسی نان و آب ندارد، پسر جان از حالا برو توی کار اقتصادی، از فردا برو تعاونی شهر و روستا، آنجا سیگار زیر قیمت بازار بخر ، به بقال محل با قیمت بالاتر بفروش، هر پاکت سیگار دو ریال توفیرش است .
ما که مدتها خانه نشین شده بودیم، گل از گل مان شکفت که بهبه ، هم بالاخره به بهانه ای هوایی به کلهمان میخورد، هم کار اقتصادی میکنیم، پولدار می شویم، اوناسیس سرمایه دار هم التماس می کند که دخترش را بگیریم.
روز بعد با هزار امید و کلی نقشه اقتصادی در سر، رفتیم انتهای صف خرید سیگار تعاونی ایستادیم، دیگر داشت نوبت مان می شد که ناگهان یک چیزی گفت: بووووم ، بعد یک صدای انفجار دیگر و دوباره یکی دیگر …
جمعیت متفرق شده هر کس جانش را برداشت و زیر ماشین یا داخل جوی کنار خیابان سنگر گرفت.

معلوم شد هواپیماهای عراقی به فرودگاه مهرآباد حمله کردهاند.
جنگ شروع شده بود.
چانه مان گرم شده بود که ترازودار میدان، پیشانیش را به دماغ مبارک ما نزدیک کرد و گفت:
مردک به من گفتی نسل پدر سوخته، حالا داری خاطرات برای من تعریف می کنی و هی ور میزنی؟
جواب دادیم، چشم کوتاهش می کنیم.
خلاصه جنگ شد و هشت سال تا آمدیم چیزی بخواهیم یا حداقل آرزو کنیم، گفتند هیس، فعلا زمان وحدت و دفاع است .
گفتیم چشم، رفتیم انتهای صف اعزام به جبهه ایستادیم که بلکه بتوانیم با نصف دنیا بجنگیم، البته نمیشد با همه دنیا جنگید ، یک تعدادی شان گرفتار گرسنگی و کم آبی بودند، چند تایشان خیلی دور بودند، تعدادی هم با هم دست به یقه بودند و وقت نداشتند با ما بجنگند.
جنگ تمام شد، خوشحال شدیم که بهبه حالا نوبت ما شده. سر کوچه ایستاده بودیم که بالاخره چشممان به جمال دختر همسایه روشن شود، ناگهان یک عده ریختند سرمان و با کتک چپاندند ما را داخل یک تویوتای شاسی بلند سبزرنگ وسط دست و پای چند تا مثل خودمان بی سر و پای دیگر. البته تا آن موقع ما خودمان نمیدانستیم ارازل بی سر و پا هستیم. فکر میکردیم رزمنده اسلام هستیم، آنجا فهمیدیم حالا جنگ تمام شده و طبقه بندی اجتماعی هم بروز رسانی شده و ما بی خبر بودهایم. خلاصه یک جایی ما را بردند، کله مان را از ته تراشیدند، کلی نصیحتمان کردند که تحمل و صبر داشته باشید، الان وقت این حرفها نیست، دوران سازندگی است، میخواهیم برای همه تان شهر بازی بسازیم، آنجا مشغول شوید…
خلاصه هشت سالی هم در صف ایستادیم که نوبت مان بشود بالاخره ما هم مثل همه مردم دنیا یک الاکلنگی، ماشین برقی چیزی سوار شویم و حالی بکنیم. یک روز که با رفقا، انتهای صف دستگاه های بازی پارک ارم ایستاده بودیم، فهمیدیم نخیر، کور خواندهایم، مفتی به ما حال نمی دهند و پولی است و پول تو جیبی ما کفاف این بریز و بپاش ها را نمی دهد. با دماغ نیم سوز و دست و پای آویزان برگشتیم منزل خدمت پدر خدا بیامرز، جهت دریافت کمک هزینه تفریح.
خدا بیامرز بابای مان، درآمد که: فرزند! بالاخره الان برای خودت ماشاءالله نره خری شده ای، به جای این قرتی بازی ها، برو زن بگیر و آدم شو.
دیدیم احترام پدر واجب است، رفتیم خواستگاری.
گفتند کاری داری؟ گفتیم، بله زن میخواهیم، گفتند، خیر منظور این است که شغلی داری؟ گفتیم، خیر. فرمودند برو خدا روزیات را جای دیگری حواله کند، تنبان خودت را نمیتوانی بالا بکشی، چطور میخواهی زن داری کنی، خرج دارد پسر جان، برو اول یک ادارهای جایی مشغول شو، بعد بیا ببینیم، اگر دخترمان مانده بود، مذاکره میکنیم.
ما خوشحال از این که بالاخره ما را هم آدم حساب کرده اند و یکی پیدا شده حاضر است با ما در مورد چیزی مذاکره کند، رفتیم فردایش انتهای صف مصاحبه عقیدتی، اولین جایی که دیدیم ایستادیم.
نوبت مان که شد، رفتیم داخل.
تا به خودمان آمدیم، دیدیم سه نفر تسبیح به دست دکمه های پیراهن را تا خرخره بسته، پشت یک میز مثل بازجوها ما را دوره کردهاند ، خیلی آشنا می زدند ، یادمان آمد همان سه نفری هستند که ما را چپانده بودند داخل ماشین سبز رنگ و از درون و بیرون اصلاح مان کرده بودند.
خوشحال شدیم و آشنایی دادیم، معلوم شد خیلی مشعوف شده اند، چون به هم یک نگاهی انداختند و ده دقیقهای از خنده ریسه رفتند.
خلاصه آرام که شدند، یکی شان پرسید؛ اصول دین؟ هنوز جواب نداده بودیم دومی گفت؛ فروع دین؟ وسط فروع بودیم که سومی گفت سابقه انقلابی؟
گفتیم یک بار از کمونیست ها چوب خورده ایم ، جبهه هم بوده ایم، آنجا یک مقداری عراقی کشتهایم ، چند تا ترکش هم یک جاهای مان خورده است، لازم است نشان بدهیم، اگر هم کمک بکند، یک بار هم توسط خودتان حسابی ارشاد شده ایم.
آن که ریش بلندتری داشت پرسید: برای چه اینجا آمده ای؟
عرض کردیم، آمده ایم زن بگیریم، ببخشید کار بگیریم بعد برویم زن بگیریم .
دومی گفت ، نمی شود جانم، به مجرد کار نمیدهیم .
گفتیم، آقا جان، سر جدتان یک کاریش بکنید، پدر دختر می گوید کار نداشته باشیم به ما زن نمیدهند، شما می فرمائید زن نداشته باشیم، به ما کار نمی دهید، نمی شود یک سندی، سفته ای چیزی گرو بگذاریم که شما به ما کار بدهید ، ما برویم زن بگیریم؟
بزرگترشان، با تسبیح شروع کرد به شمردن ، فهمیدیم دارد استخاره می کند، امیدوارانه ساکت نشستیم، صدای نفس مان را هم خفه کردیم و منتظر ماندیم. خیلی طول کشید، فکر کردیم خوابش برده، سرفه ای کردیم که متوجه انتظار و حضور ما بشود، چانه اش را خاراند، تسبیح را در جیب کت چپاند و گفت، یک هفته وقت داری بروی با عقدنامه برگردی.
خوشحال از جا پریدیم ، هر چه عربی بلد بودیم که توش شکر و ممنون و التماس و دعا داشت، ردیف کردیم و دویدیم بیرون.
…
از مغازه گل فروشی که رفیق مان آنجا شاگردی می کرد، یک سبد بزرگ گل نسیه گرفتیم. رویش هم دادیم با خط خوش نوشتند؛ تقدیم به بزرگ مردی که قهرمان و الگوی اینجانب است و خانواده محترم، بویژه عموی بزرگوار مرحوم شان و اجداد کلیه دوستان، آشنایان و اقوام آن بزرگ مرد. صاف رفتیم سراغ پدر خانم آینده، با گردن کج ایستادیم و قصه را تعریف کردیم …
خلاصه یک هفته بعد ، عقدنامه به دست رفتیم خدمت برادران سابق و حاجی آقایان فعلی و مشغول کار شدیم.
یک روز عیال مان گفت، این حقوق شما کم است، خرج خانه که هیچ، کفاف پرداخت اجاره خانه را هم نمی دهد، یک وامی چیزی بگیر، بلکه به یک زخم زندگی زدیم. ما جوان هستیم و می توانیم برای خودمان یک کاسبی دوم هم راه بیاندازیم .
مثل همیشه، عیال فکر بکری کرده بودند، صبح اول وقت که ساعت زدیم، رفتیم امور مالی، انتهای صف مساعده ایستادیم، نوبت مان که شد ، مدیر مالی همانطور که سرش روی میز بود گفت: تمام شد !
گفتیم ، مگر خیار است که تمام شود.
گفت خیر! دوران سازندگی تمام شد. الان یک سید خندان خوش اخلاقی رئیس جمهور شده. میخواهد همه چیز را اصلاح کند، یک مدت صبر کن، به امید خدا مملکت را اصلاحش که کردیم ، گل و بلبل می شود، شما هم در اولویت خواهید بود …
به اینجا که رسیدیم ، جوانک تره باری درآمد که ، دیوانه ، این چه روضه ای است که سر صبح وقت همه را گرفته ای و می خوانی، مشتش را بالا برد که به مغزمان بزند. داد زدیم؛ چشم ، الان روی دور تند می گذاریم و داستان را تمام می کنیم .
خلاصه، هشت سال هم مشغول اصلاح مان بودند، تا نوبت مان بشود که ناگهان یک قهرمان از آسمان به زمین افتاد و گفت یک کم دیگر صبر کنید، میخواهیم یقه دزدها را بگیریم، حق شما را از حلقوم شان بکشیم بیرون، هر ماه بیاوریم سر سفره تقدیم تان کنیم، کم مانده یک مقدار دیگر تحمل کنید .
خوشحال شدیم. فردایش دیدیم یکی یکی مدیران را دارند بر می دارند می فرستند ادارات دیگر و افراد تازه را جایگزین می کنند، به به معلوم بود این یکی مرد عمل است و بالاخره قرار است دنیا به ما هم لبخند بزند.
رئیس جدیدمان کت و شلوار خاکستری روشن میپوشید و صورتش را می تراشید. اصلا معلوم بود یک چیز دیگر است، شیک و مرتب بود.
ما را که دیگر در پوست مان نمیگنجیدیم، همان اول کار مهرورزی کرده و اخراج کردند که جا برای اقوام و یاران مدیر تازه کار باز شود !
هشت سال هم خلاصه به زور مهرورزی مان کردند، که مردی خندان کلید به دست از راه رسید و گفت؛ چند سال دیگر صبر کنید، تا الان ایراد از دولت ها نبوده، قفل ها ایراد داشته اند، من آمدهام که همه قفل های تان را باز کنم، آنقدر خوش صحبت و خندان بود که این یکی هم دل ما را برد. فکر کردیم بی برو برگرد این بار نوبت خودمان است، که یک دردی دل و روده مان را بر هم ریخت. خلاصه نمی دانم چرا ما را با قفل اشتباه گرفته و کلید را به گوش مان، دهان مان ، کجایمان انداخته بودند که جیغ مان درآمد .
حالا هم که پس از چند سال ایستادن در صف خوشبختی و پیشرفت و حال دادن دنیا، موهای سر و ریش مان سفید شده، لج مان می گیرد که شما جوان ها خودتان را نسل سوخته می نامید.
پسر جان! ما و پدر شما که یحتمل هم سن و سال هستیم، نسل سوختهایم و به این ترتیب شما می شوید؛ نسل پدر سوخته …
یقه ام را ول کرد و گفت، چه بیچاره ام که سر صبح با لیسانس علوم اجتماعی، باید با دیوانه ای مثل تو سر و کله بزنم. حالا هم اگر هندوانه میخواهی ، چون وقت همه ما را با ور زدن گرفته ای ، جریمه ات این است که بروی ته صف …
سرمان را مثل یک پسر بچه سیزده ساله پیت نفت به دست، انداختیم پایین و رفتیم انتهای صف …
✍ ایرج نوروزی











دیدگاهتان را بنویسید