سرویس بادداشت جلال شرق ، مولوی شاعر عشق است. او در خداوند چیزی جز زیبایی نمی بیند و برای انسانهایی هم که به شوق دیدار حضرت حق از همه تعلقات مادی خود می گذرند ستایش و احترام بسیاری قائل است. مولوی چنین نگاهی به شهدای روز عاشورا دارد.
مولوی در کتاب گرانقدر مثنوی، از شاعری سخن می گوید که وارد حلب شد و دید که مردم عزاداری می کنند. پرسید چرا عزاداری می کنید؟ گفتند، عجب ادم بی خبر از دنیایی هستی که نمیدانی امروز روز عاشوراست. روز عزای مظلومترین و صالحترین عبد خداوند است. شاعر می پرسد این واقعه کی رخ داده است؟ آنها می گویند حدود هفت قرن پیش. شاعر می گوید هفت قرن پیش شهید شده است و امروز بر او عزاداری می کنید؟ تا امروز خواب بوده اید؟
“خفته بودستید تا اکنون شما
که کنون جامه دریدیت از عزا”
شاعر [که خود مولوی است] جماعت را مورد سرزنش و عتاب قرار داده و می گوید، این شما که چنین در خواب گران غفلت و بی خبری هستید بیشتر لایق عزاداری بر خویشتن هستید.
“پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانک بد مرگیست این خواب گران”
مولوی در ادامه در چند بیت به توضیح واقعه عاشورا پرداخته و شهادت حسین و یارانش را حداعلیِ عشق و پاکبازی و شوق دیدار الهی معرفی می کند. مولوی جسم شهدای کربلا را همچون قفسی می بیند که در روز عاشورا شکسته می شود و روحشان برای دیدار و وصال یار به پرواز درمی آید. در عقیده مولانا، روح بزرگ منشی و سلطانی انسان در زندان جسم اسیر است و آنکه اینگونه عاشقانه قفس تن را شکسته و روح خود را به پرواز در می آورد نیازی به هیچ جامه درانی و عزا ندارد که چرا روز رهایی و سرور اوست و اگر قرار به عزا گرفتن است باید بر روح خویشتن عزا گرفت که هنوز اسیر بند جسم و تن است.
“روح سلطانی ز زندانی بجست
جامه چه درانیم و چون خاییم دست”
مولوی عاشورا را، روز شادی “خسرو دین” می داند. روزی که ایشان زنجیرها و بندهای تن را گسسته و عاشقانه به لقای خداوند می رسد.
“چونک ایشان خسرو دین بودهاند
وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند
کنده و زنجیر را انداختند”
به عقیده مولانا چنین رویداد بزرگ و عاشقانه ای نه تنها نیازی به عزا ندارد بلکه روز رهایی و گشایش است. به عقیده او حسین بن علی در این روز به هر آنچه از ملک و شاهنشهی و قدرت می توانست دست یافت و از می ناب الهی نوشید و به لقاالله پیوست.
مولوی در حادثه عاشورا چیزی جز عشق و زیبایی و رقص و شادی روح برای انداختن غل و زنجیر تن نمی بیند.
(رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند
چون رهند از دست خود دستی زنند
چون جهند از نقص خود رقصی کنند) و به این دلیل به جماعتی که بر سر و سینه می زنند با تعجب نگریسته و آنها را مورد سرزنش قرار می دهد.
“روز ملکست و گش و شاهنشهی
گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نهای آگه برو بر خود گری
زانک در انکار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمیبیند جز این خاک کهن
ور همیبیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشمسیر
در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ”
سهرودی در تعریف رقص می گوید “روح میخواهد به عالم بالا رود، مثل مرغی که میخواهد خود را از قفس بیرون اندازد.اما قفس تن مانع میشود. مرغ جان قوی تر می شود و قفس تن را تکان می دهد. اگر قوت مرغ جان زیاد باشد قفس را می شکند و می رود و اگر قوتش به مقدار کافی نباشد سرگردان می شود و قفس را با خود می چرخاند. باز در آن بین جان قصد بالا رفتن می کند و چون می داند قوت ترک قفس را ندارد می خواهد قفس را با خود ببرد. ولی بیشتر از یک دستش را نمی تواند بالا برد.مرغ قفس رابالا میبرد و قفس باز بر زمین می افتد”
سهرودی معتقد است، رقص بی قراری “روح” در قفس “جسم و تن” است.
[مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک/
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم. مولانا] در این نگاه عرفانی، روح از شوق دیدار یار در قفس تن نمی گنجد و می خواهد که این قفس را شکسته و به پرواز درآید. اما چون قفس جسم مانع پرواز روح است، روح، تن را به این سو و آنسو پرتاپ می کند که در نظر دیگران رقص و سماع جلوه می نماید.
به عقیده سهروردی “هر که رقص کرد حالت نیافت، رقص بر حالتست نه حالت بر رقص”. در این نگاه رقص حالت شادی و پرواز روح است که بر جسم عارض می شود و آن را به جنبیدن و حرکت وامیدارد و نه تغییر حالت تن که روح را تحت تاثیر خود قرار دهد. (به همین دلیل بسیاری از عرفا و حکیمان بزرگ، افرادی را که بدون دگرگونی روحی و رسیدن به معرفت عرفانی و صرفا با تقلید طوطی وار از رقص سماع می خواهند به حالت عرفانی دست یابند را مشتی نادان خطاب می کنند و معتقدند هر کسی که لباس صوفیان را بپوشد را نباید صوفی قلمداد کرد.
“ازرق پوشان که بس فراوان باشند
صوفی صفتان میان آنان باشند
کایشان همه تن باشند از جان خالی
وانان چه کنی تن که همه جان باشند”)
با چنین نگاه و تعریفی از طرب و شادی و رقص است که عرفای بزرگی مانند مولوی از رقص و شادی و طرب سخن می گویند. این شادی و رقص ربطی به جسم و تن ندارد و تماما با به پرواز درآمدن روح و جان در ارتباط است. در این نگاه خون فشانی در راه وصال باری تعالی و رهایی از بند تن، بالاترین و زیباترین شکل رقص است و در چنین حالتی است که می فرماید:
“رقص آنجا کن که خود را بشکنی
پنبه را از ریش شهوت بر کنی
یا
رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند
یا
چون رهند از دست خود دستی زنند
چون جهند از نقص خود رقصی کنند
یا
مطربانشان از درون دف میزنند
بحرها در شورشان کف میزنند”
✍✍فرهاد قنبری











دیدگاهتان را بنویسید