جلال شرق، عصر روز گذشته درحالیکه خورشید، گرمای حیاتبخش خود را در آغازین روزهای پاییز بر چهره زمین میپاشید به اتفاقی جمعی از خواهران بسیجی به دیدار صفه داداشی مادر شهید یزدان احمد نژاد ؛ شیر زنی از دیار سلطان خوبیها که در خانهی روستایی خود واقع در روستای لاکوژده بندر کیاشهر، ۱۳ کیلومتری آستانهاشرفیه رفتیم،
مادر شهید یزدان احمد نژاد که قامت راستینش درگذر زمان و با کولی باری از غم فراق عزیزش، خمیده شده بود به مانند همه مادران شهدا به رسم مهماننوازی و میزبانی و با قامتی نحیف و خمیده خود را به محوطه منزلش رساند،
بعد از کمی درنگ نگاهی به اطراف و همراهمان که به دیدارش رفته بودیم انداخت و از بابت اینکه مادر شهیدی قدم رنجه کرده و تا پایین پلهها زحمتکشیده و به استقبالمان آمده بود شرمنده و معذب رفتار زینب گونهاش شدیم،
به جلو رفتیم تا مانع شویم و بیش از این سرپا نماند، شیر زن نه اینکه توجهی نکرد گفت: «شما مهمان پسر شهیدم هستید! مهمان یزدان من هستید». ماهم اصراری به عدم حضورش نداشتیم…
همهی ما را به پذیرایی دعوت کرد و خود در گوشهای از پذیرایی به اصطلاح خودش که میخواهد پشتش را به قسمتی از درب تکیه دهد، رفت و هم آنجا نشست، بعد از یک مکث کوتاه و نگاهی به مهمانان به منزله احترام و احوالپرسی آهی کشید و بلند شد رفت سمت اتاق کوچکش که تمام عکسها و خاطرات پسرش را در آنجا نگهداری میکرد ، وقتی آمدنش طول کشی، ۲ و ۳ نفر از همراهان به دنبالش رفتیم. او دنبال عکس و دستنوشتهاش میگشت. یکی از بستگانش گفت عکسهای فرزند شهیدش را در گوشهای جمع کرده و به کسی اجازه دست زدن به آنان نمیدهد.
دقایقی گذشت بعد از نشان دادن عکسهای پسرش چند دقیقه سکوت و سپس با نگاهی به عکس شهیدش درباره (شهیدش یزدان) گفت: «یزدان ؛ پسرم خیلی مهربان بود، از کودکی نمازخوان بود، نوجوان بود (۱۴ ساله) که تو تظاهرات ۱۳۵۷ شرکت میکرد…»
دوباره مکث کرد و از حضار خواست از خود پذیرایی کنند، جمع حاضر چنان تشنه کلام و خاطرات و بیان از طرف مادر شهید بودند که پذیرایی به منظور عدم پراکندگی حواس مادر شهید سریع انجام شد…
مادر شهید همچنان از وصف خوبیهای پسرش میگفت، از تلاشها و همراهی دوشادوش خانواده بودن، از کشاورزی و امورات خانه گرفته تا مشکلات ریزودرشتی که خانواده شهید با آن درگیر میشد و همین تلاش او در مزارع از او مرد جنگ و پرتلاشی ساخته بود و با کوله باری از تجربه تکیهگاه پدر و مادرش بود.
فرارسیدن دوران سربازی آهنگ جدایی شهید از خانوادهاش بود و به دلیل وابستگی و علاقه وافر این برای پدر و مادر خیلی نگرانکننده بود و دلیل مانع رفتنش به سربازی بودند،
اما یزدان با کار در مزارع کشاورزی، سختکوشی و حضور در تظاهرات زمان نوجوانی خود را برای خدمت سربازی و دفاع از میهن آماده کرده بود
مادر شهید درحالیکه آهی از سر سوز و فراق برجایمانده میکشید و غم جانگداز آهش در روح و روان ما نیز نفوذ کرده بود ادامه داد: یزدان با اصرار در سربازی نامنویسی کرد وقتی پدرش مانع رفتنش شد گفت: اگر نروم امام خمینی همچون امام حسین (ع) بییاور و تنها میماند، به پیروی از امام و در حفظ انقلاب و مهین و ناموس کشورم میروم
دوباره با اینکه جمع را به پذیرایی از خودشان دعوت میکرد، گفت: مهمان یزدان من هستید …
اما جملهاش هنوز تمام نشده بود د و گفت قبل از اعزام به سربازی تصمیم گرفت خانهای جدیدی بسازیم، خانه قدیمی دیگر نفسی نداشت و این خانه ساخته دست پسرم است، یزدان من کارهای اصلی خانه را قبل از اعزامش انجام داد.
او از حضور همیشگی پسرش در کنارش میگوید از اینکه تنها نیست و مثل همیشه حواسش به او است،
میگفت: سه روز بود که به دلیل مشکل جسمی اشتها به غذا نداشتم، یکی از همسایگان با مقداری غذا آمد پیشم و گفت چرا غذا نخوردهای؟ گفتم: جی؟! تعجب کرده بودم که از من چطور خبر دارد: بدون پرسش من گفت: «پسرت گفته: «مادرم سه روز است که غذا نخورده» این شد که من آمدم.»
وقتی صفه خانم ؛ مادر شهید شروع به حرف زدن میکرد سکوت در منزل پر از عشق حاکم میشد انگار که تشنه درحالیکه سیراب شدن است، هیچکس از سخن شیرین و پر عشق مادر شهید سیر نمیشد، اما زمان، زمان رفتن بود و میبایست منزل شهید را نه به اختیار بل به اجبار ترک میکردیم.
به ایوان ساده خانه که رسیدیم دوباره برگشت به گذشته اما نه گذشته خیلی خیلی دور، گذشتهای که در غیاب فرزند شهیدش برایش تنها دلخوشی بود، آری از آخرین دیدارش میگوید: «یزدان وقتی دوره آموزشیاش را در مراغه تمام کرد به خرمآباد اعزام شد و آخرین دیدار ما …»
بغضش میگیرد اما به احترام مهمان سکوت میکند.
بعد یک مکث کوتاه شعری را زمزمه کرد
«صبح سحر زد و ماه هم درآمد
عزیزم پر زد و پیش من آمد»
گفت: عزیز جان
«الهی من شوم دستمال دستت
به هر دم پاککنم چشمان مستت»
پسرم نگاهم کرد و گفت: مادر ای درازی روز (در طول روز) اینگونه میکنی (بیقراری)
گفتم: «نه تو را میبینم شادی میکنم»
بغلم کرد و بغلش کردم و رفت
…
رسید به پاگرد برای بدرقه مهمانان، گوشه خانه خاطرات یزدان شهیدش بود کمی سکوت کرد و متوجه عکسالعملش شدیم.
پلهها را یکییکی پایین آمد و درختی که در روبروی پلهها بود با دست نشان داد و گفت: سیر باغی دارم آنطرف که نهال کوچکی میوه در آن بود وقتی یزدانم از سربازی میآمد نهالی که هنوز اندازه یکبند انگشت هر بار به او میرسید و به آن کود و آب. میداد تا تقویت شود حالا همان نهال کاشته شده تبدیل به درخت شده است، حالا هر بار که میگویند قطعش کنند اجازه نمیدهم، اما میگذارم تا از میوههایش همه استفاده کنند.
.
آن درخت قطع نمیشود چون تنها موجود زندهای است که یادگار و دستپرورده فرزند شهیدم است.
کمی نزدیکتر که شدیم،
چیزی انگار در تنه درخت تعبیهشده بود که بیاختیار نزدیکش رفتیم
کفشی مندرس بود، کفشی که گذر روزگار سالها بر او گذشته و تاروپودش درحالیکه درآمدن بود، مادر شهید متوجه نگاه پر ازسوالمان شد و گفت: «کفش یزدان پسر شهیدم است بار آخری که داشت میرفت، در هم آنجا قرارداد، گفتم برنمیدارم تا هم آنجا باشد؛ و هنوز آن کفش شهید چون صفحهای از تاریخ و موزه دفاع مقدس در تنه آن درخت جای گرفته است و به ذهنم آمد که چه مقدار از این آثار از شهیدانمان در کنار و گوشهای شهر وجود دارد که میتواند موزهای برای آشنایی نسلهای جدیدمان باشد، آثاری که بوی شهید از آن به مشام میرسد و…»
…
به رسم ادب بر سر مزار شهید رفتیم شهید یزدان احمدینژاد، متولد ۳۰ فروردین ۱۳۴۳ در روستای لاکوژده از توابع بندر کیاشهر که در آخرین اعزام به خرمآباد در تاریخ ۱۸ مهر ۱۳۶۶ برابر اصابت ترکش ناشی از بمباران بعثیها به درجه رفیع شهادت نائل شد.
گزارش روایت: هما اکبری
سردبیر: لطفی نژاد.




















دیدگاهتان را بنویسید