تیک تاک یک خاطرهای ماندگار از دیدار با رئیس جمهور در جشنواره رسانههای ایران را با رها و بارها با خود مرور می کنم و یادم نمی رود که رئیس جمهور ما مردمی و وفای به عهد داشت ……
جلال شرق – هما اکبری، هفدهم مرداد ماه، سالروز اختتامیه بیست و یکمین دوره جشنواره ملی رسانههای ایران در مرکز همایشهای بینالمللی جمهوری اسلامی ایران در تهران در آستانهی روز خبرنگار، دعوتی غیرمنتظره، سرنوشت قلمهایمان را رنگی تازه بخشید
دیدار با ریاست محترم جمهوری اسلامی. خانهی مطبوعات گیلان این بشارت دلنشین را به ارمغان آورده بود. موانع دنیوی در برابر این دعوت آسمانی زانو زدند. دیدار با رئیس جمهور، حتی سایهای از حضورش، در آن گرمای طاقتفرسا، عطشی بود که جز با وصال فرو نمینشست. با تردیدی عاشقانه، نامم را در کاروان دیدار ثبت کردم، دلم برای لحظهی موعود بیتاب بود.
روز موعود چون قصهای شیرین از راه رسید. گیلان نقطهی پرواز بود و تهران، قبلهی دیدار.
صبح در آغوش راهها، به سمت وعدهگاه روان شدیم. همسفرانی از جنس خبر، از گوشه و کنار ایران، در این سفر معنوی همقدم شده بودند. دیداری دوباره با همکاران، بوی همدلی میداد، طعم همزبانی.
تا آن روز،رئیس جمهور را جز در قاب تلویزیون ندیده بودم. گاه، مسئولانی به استان میآمدند، اما من، دور از این محافل، غایبِ همیشگی بودم.
این بار اما، سرنوشت رقمی دیگر زده بود. قرار بود در جمعی باشم که نمایندهی عالی کشور حضور داشت. استرس و هیجان در وجودم غوغا میکرد.
پس از گذر از ایستگاههای بازرسی، به تالارِ دیدار وارد شدیم. نگاهم ناگهان به قامت استوار ریاست جمهوری گره خورد. با لباس پیامبری و چهرهای مصمم، در صدر مجلس نشسته بود. غروری عمیق در ذره ذرهی وجودم ریشه دواند. با وجود گرفتن تلفنها، دلم آرام بود. تمام حواسم در گرو آن لحظهها بود. قلم و کاغذ، تنها سلاحهایم بودند، برای شکارِ کلمات، برای ثبتِ آن لحظاتِ ناب.
ریاست جمهوری با همان صلابت و شیوایی همیشگی سخن میگفت. لحن او گرم و صمیمی بود و با دقت به صحبتهایش گوش میدادم. رئیس جمهور در سخنان خود ضمن یادآوری سختیهای شغل خبرنگاری و رسالت خطیر آنان در انعکاس حقایق، بیان پیشرفتهای کشور در عرصههای فناوری و تزریق روحیه امید و خودباوری به جامعه را یکی از انتظارات و وظایف رسانهها ذکر کرد. گویی نه تنها از دنیای مجازی دور نبودم بلکه در قلب واقعیت حضور داشتم. پس از هر فراز از سخنانش، صدای تشویقها در سالن میپیچید و او، با لبخندی، پاسخ این همه مهر را میداد. میگفت از انتقادها استقبال میکند و از هیچکس دلگیر نیست. چه بزرگ بود این قلب، چه وسیع بود این سینه.
ناگهان صدایی در سالن پیچید:هدیهی روز خبرنگار دو برابر شد! سالن به ناگاه شلوغ شد و بعد از دقایقی به حالت اولیه برگشت. بعد از صحبتهای چند خبرنگار به نمایندگی، برنامه تمام شد. حس عجیبی داشتم، ترکیبی از هیجان و افتخار.
به محضِ پس گرفتنِ تلفن، دستانم به رقص درآمدند. باید این خبر را هر چه زودتر میرساندم. پس از صرف ناهار و ادای فریضه، به سمت گیلان بازگشتیم. با وجود خستگی راه، با تمام وجود نوشتم، از لحظاتی که با چشم خود دیده بودم، از سخنانی که با گوش خود شنیده بودم.
در راه، همکاران میگفتند سایت ریاست جمهوری خبر را میزند، بعضیها سکوت کرده بودند و بعضیها هم از دوریِ تلفن گلایه داشتند. اما من غرق در افکار خود بودم، به هدیهای که قرار بود بگیرم فکر میکردم.
وقت نوشتن تمام شد، مطلب را ارسال کردم و به دنبال عکس گشتم. سایت ریاست جمهوری، با تصاویری زیبا، میزبان خبر بود. چند عکس را برداشتم و مطلب را روانهی دنیای خبر(اینجا بخوانید) کردم.
در مورد هدیه، حرفهای زیادی شنیده میشد. بعضی باور داشتند و بعضی، با تردید به آن نگاه میکردند. من اما میخواستم این هدیه را صرف خرید چیزی ماندگار کنم، چیزی مثل ساعت ..
نمیدانم چه نیرویی در درونم زبانه کشید، اما با خود عهد کردم، اگر این هدیه به دستم برسد، بیدرنگ آن ساعت را خواهم خرید.
و چنین شد هدیهی ریاست جمهوری در حسابم نشست. بیهیچ درنگی، به سوی ساعتی شتافتم که سالها در خیالم تیکتاک میکرد. ویترین مغازه پر بود از ساعتهای رنگارنگ و گرانقیمت، اما چشم من فقط یک ساعت را میدید.
به دستانم که نگاه کردم، انگار نبضِ زمان، در ساعت، به تپش افتاده بود. با خود گفتم، هدیه بهانهای بیش نیست. مهم وفای به عهدی بود که در دل داشتم. و چه زود، این رویا به حقیقت پیوست!
این ساعت، نه فقط زمان را نشان میدهد، بلکه یادآورِ عطرِ دیدار و تیکتاک خاطرهای است که تا ابد در قلبم زنده خواهد ماند. هر بار که به آن نگاه میکنم، یاد آن روز و آن دیدار میافتم و احساس غرور و افتخار میکنم.











دیدگاهتان را بنویسید